شما اینجا هستید: Home مرکز مطالعات جریان شناسی سیاسی ایران/ مرکز مطالعات یئنی گاموح

جریان شناسی سیاسی ایران/ مرکز مطالعات یئنی گاموح

جریان شناسی سیاسی در ایران پس از دوم خرداد76 به صورت جدی مورد توجه قرار گرفت. اما برای درک صحیح جریان شناسی سیاسی ایران باید نگاهی جدی به تاریخ سیاسی معاصر ایران به خصوص دوران مشروطه، دوران حکومت پهلوی و فضای سیاسی پس از انقلاب سال 57 داشت. همچنین به علت تنوع کشور ایران بایستی توجه نمود که گاها جریان شناسی شهر تهران جنبه ای کل نگرانه به خود گرفته به عنوان جریان شناسی کل ایران خوانده می شود. قابل توجه است که در تاریخ معاصر سنت های سیاسی برای مثال در آذربایجان در موارد زیادی متفاوت از مرکز بوده و باید در تحلیل های مربوط این مسئله توجه گردد. همچنین نفوذ دول غربی- استمعار- در جامعه و سیاست نیز از فاکتورهای تاثیرگذار و اغلب منفی در تحلیل جریانات سیاسی ایران است.

سیر مناسبات سیاسی ایران و به تبع آن آذربایجان شرایطی را به وجود آورده که جریان شناسی دقیق آن شکل پیچیده ای به خود گرفته است. به دلیل عدم تکامل طبقات اجتماعی و قدرت خاص پادشاه-سلطانیسم در اندیشه وبر و استبداد شرقی ویتفوگل- شاید تفکیک اصولی و تئوریک جریانات اصلی که از پشتوانه های اجتماعی و خاستگاه های طبقاتی مشخص برخوردار باشند، امکان پذیر نباشد. اما می توان با کمک گرفتن از رابطه جریانات با حاکمیت و تحلیل نسبی خاستگاه های طبقاتی و اجتماعی، مسائلی را بیان کرد.

رفرماسیون اجتماعی و همبستگی نسبی اقشار ایران بنابه نظر آبراهامیان در ارتباط با حضور و داد و ستد با خارجیان شکل گرفته است. از اواسط دوران قاجار و در پی شکست های نظامی امتیازات تجاری و سیاسی پای خارجیان را هرچه بیشتر در اجتماع ایرانیان گشود. بخش بیشتر تاثیر حضور آنان بر اصناف و تاجران و وابستگان آنان همچون روحانیون نمایان گشت. اهل بازار ایران قدرت رقابت با رقبای جدیدالورود را نداشت و در برابر آنها احساس ضعف می کرد. با تورم فزاینده و قحطی های مدام و کاهش محسوس ارزش پول این احساس هرچه بیشتر در سطح عموم گسترش می یافت. عکس العمل طبیعی این مسئله موجب گشت که این قشر پراکنده-اصناف و تجار شهری-حول محور مشترک روحانیت گرد هم آیند و در مقابل فرهنگ غربی طرفدار تشیع سنتی گردند.

آنها خواهان حفظ مناسبات سنتی خود بودند و رفته رفته خشم آنها علیه زمینداران و اشراف حاکم-خوانین قاجار-فزونی گرفت. از دیگر سو تفکرات مدرن خارجیان به ایجاد یک قشر از روشنفکران ناراضی در قالب محافل و انجمن ها شد. روشنفکران در واقع نماینده طبقه ضعیف متوسط جدید بودند. روشنفکران بیشتر تمایلات رادیکال و انقلابی داشتند و منطقه آذربایجان پایگاه اصلی آنان بود. مضامین اصلی اندیشه این روشنفکران بر حول و حوش مشروطیت، سکولاریسم و ناسیونالیسم بود. در این میان برخی از آنها نیز به سوسالیسم دلبسته بودند. به نظر آبراهامیان در کتاب"ایران بین دو انقلاب" در جریان انقلاب مشروطه پنج سازمان نقش اصلی داشتند: مرکز غیبی و حزب اجتماعیون عامیون(سوسیال دموکرات) در آذربایجان و مجمع آدمیت، کمیته انقلابی و انجمن مخفی.

در این میان، مرکز غیبی، حزب اجتماعیون عامیون، مجمع آدمیت و کمیته انقلابی نماینده روشنفکران طبقه متوسط مدرن بود. مرکز غیبی در تبریز به رهبری علی مسیو تشکیل شده بود و سازمانی رادیکال و عمل گرا بود. از ساختار تشکیلاتی محکم برخوردار بود و از پیشگامان مبارزات سازمان یافته محسوب می شد و به همین خاطر نقش بسزایی در پیشبرد انقلاب مشروطه داشت. مرکز غیبی به همراه حزب اجتماعیون عامیون تحت تاثیر سوسیالیسم رادیکال و انقلابی روسیه قرار داشت. حزب اجتماعیون عامیون به رهبری مبارزان نامی چون نریمان نریمانف، حیدرخان عمواوغلی در میان مهاجران آذربایجانی ایران در باکو تاسیس شد و بلافاصله به عضوگیری در ایران و همکاری با سازمان هایی چون مرکز غیبی پرداخت. از خواسته های آنان می توان به حق تشکل و اعتصاب کارگران، هشت ساعت کار روزانه، حقوق بازنشستگی، تدوین نظام مالیاتی تصاعدی بر درآمد، توزیع زمین بین دهقانان، تهیه مسکن برای همه، مدارس رایگان، کاهش مالیات بر مصرف، آزادی بیان، قلم و گردهمایی ها و مدارا با همه مذاهب مورد قبول شریعت نام برد.(آبراهامیان:99:1389)

مجمع آدمیت و کمیته انقلابی بیشتر لیبرال منش بودند. البته مجمع آدمیت محتاط تر از کمیته انقلابی بود. مجمع آدمیت متاثر از افکار میرزا ملکم خان بود و خواهان مسائلی چون برابری حقوقی و آزادی فردی بود. اعضای مجمع از اولین تشکل های کارمندان عالی رتبه دولت بودند. کمیته انقلابی نیز متشکل از روشنفکران رادیکال بود که خواهان براندازی استبداد و برقراری حکومت عدالت بودند. مشروطه خواهان معروفی چون میرزا ملکم خان، سردار اسعد، سید جمال الدین اصفهانی و سلیمان میرزا اسکندری و...عضو کمیته انقلابی بودند. انجمن مخفی نماینده طبقه متوسط سنتی بود و نتیجتأ از سیاست های میانه روتری حمایت می کرد. این طبقه گسترده ترین و شکل یافته ترین طبقه ایران را شامل می شد. طبق نظام نامه انجمن، اعضا متعهد شده بودند که به رازداری، مخالفت با ظلم، احترام به علما، برپایی نماز در پایان جلسات و پذیرش حضرت مهدی به عنوان تنها حامی حقیقی جامعه، پایبند باشند.(آبراهامیان: 102:1389)

  خواسته های آنان مبنی بود بر تدوین مجموعه قوانین ملی و تاسیس عدالت خانه، بررسی موضوع ثبت زمین های زراعی، ایجاد نظام مالیاتی عادلانه، اجرای اصلاحات در ارتش، وضع مقررات برای نصب و عزل حکمرانان ایالتی، تشویق بازرگانان داخلی، تاسیس مدارس، سازماندهی مجدد گمرک، تحدید قدرت مجریان دولتی، بازرسی حقوق و مستمری های دولتی و اجرای قوانین شرع مقدس. همانطور که از صورت خواسته های این طبقه برمی آید محور کم رنگ، تقابل با فئودالیته در حال زوال و حمایت از اصناف بازار و تجار سرمایه دار-با خواسته هایی چون تاسیس عدالت خانه، ثبت زمین های زراعی، ایجاد نظام مالیاتی عادلانه، اصلاحات ارتش، و...-لیبرالیسم محافظه کارانه کلاسیک-با خواسته هایی چون تحدید قدرت مجریان دولتی، مقررات برای نصب و عزل حکمرانان ایالتی، بازرسی حقوق و مستمری های دولتی و...- و سنت گرایی با نمودهایی چون ارتباط مستمر با روحانیون و محوریت مذهب سنتی، خواسته های آنان را تشکیل می داد. این انجمن ارتباط بسیار نزدیکی با روحانیون بنامی چون آیت الله طباطبایی و بهبهانی و همچنین بازار داشته است. در حالی که طبقه متوسط سنتی تامین منابع تدارکاتی و مالی انقلاب مشروطه را بر عهده داشت، روشنفکران کم کم رهبری فکری جریان را در دست می گرفتند. پس از انقلاب، ترکیب مجلس اول شامل سه جریان عمده بود.سلطنت طلبان استبداد خواه، اعتدالیون یا میانه روها و رادیکال های آزادی خواه. استبدادخواهان که شمارشان اندک بود بیشتر زمینداران و شاهزادگان قاجار بودند که نقش چندان مهمی نداشتند. میانه روها که نماینده طبقه متوسط سنتی بودند اکثریت مجلس را با بیش از 60 درصد نمایندگان در اختیار داشتند و مورد حمایت روحانیون بنامی چون طباطبایی و بهبهانی بودند، اما رادیکال ها به رغم تعداد کم تر به دلیل انسجام تشکیلاتی بیشتر و وجود نخبه های پراهمیت نقش مهم تری را داشتند.

با گذشت مدتی و بروز برخی نارسایی ها در دوران مشروطه با حمایت قوه نظامی روس ها، طرفداران استبداد پادشاهی به رهبری محمدعلی شاه و حمایت شیخ فضل الله نوری و با استفاده از طبقات پایین شهری استبداد صغیر برپا گشت. اما آذربایجان به مرکزیت تبریز در مقابل استبداد صغیر مقامت کرد. در حالی جریانات مشروطه طلب در تهران سرکوب شده بودند که در تبریز به دو علت مبارزه ادامه یافت. ابتدا به دلیل وجود شیخیه ها-قرائتی از مذهب که در مقابل متشرعه حالت صوفیانه و روشنفکرانه دارد-که محلات متوسط نشین قابل ملاحظه ای داشتند. قسمت عمده ای از توده مردم هوادار مشروطه بودند. شیخیه ها با هدایت دو تن از رهبران نامدار خود یعنی ستارخان-کدخدای محله شیخی امیرخیز- و باقرخان-لوطی محله شیخی خیابان-در مقابل استبداد ایستادند. آنان در مقایسه با دیگر بال مبارزاتی تبریز یعنی افراد وابسته به انجمن غیبی و مهاجران قفقاز سنتی تر بودند. علت دیگر استمرار مبارزات در تبریز مربوط به انسجام تشکیلاتی و قدرت سازماندهی اعضاء انجمن غیبی و همچنین سوسیال دموکرات های باکو بود. آنان به رغم جریانات تهران، انسجام تشکیلاتی خود را حفظ کرده بودند و قسمت عمده بار سنگین مبارزه را به دوش می کشیدند.

پایان استبداد صغیر و برپایی مجلس دوم نیز هرج و مرج ها را نکاهید. فشارهای خارجی و بی نظمی های داخلی رفته رفته فزونی گرفت. در این اثنا مجلس به دو فراکسیون دموکرات با 27 نماینده-ادامه احزاب آزادی خواه- و فرقه اعتدالیون با 53 نماینده-ادامه محافظه کاران-تقسیم شده بود و اختلافات روز به رو بیشتر می شد. بی امنی و ترور دامنگیر کشور شده بود و مردم در آرزوی کسی بودند که اوضاع را سامان دهد. رضاخان فرد مورد نظر بود؛ وی با انجام یک کودتا در سال 1299 وارد صحنه سیاسی ایران شد.

بسیاری دولت ملی مستبد رضاخان را با دولت های مطلقه اروپایی، یکسان می دانند که به دلیل ضعف بورژوازی ملی، سنت استبدادی ایران و عدم صلاحیت شخص رضاخان نتوانست کارویژه خود را که تبدیل شدن به دولت لیبرال مسلک باشد را اجرا نماید. با اینکه رضاخان توانست در آغاز کار روشنفکران مدرن را نیز با خود همراه کند اما بعدها یا تمام آنان را تبعید کرد و یا در زندان کشت. البته رضاخان از خواسته های اولیه روشنفکران، ناسیونالیسم را تا حد شوونیسم مرکزگرایانه پیش برد و اصلاحات قابل توجهی را در بوروکراسی دولتی و ارتش به کار بست و سعی کرد با پیروی از لائیسیته آتاتورک در تورکیه، نقش مذهب را در جامعه تقلیل دهد. در شروع قرن چهارم هجری شمسی یعنی سال1300، حزب تازه تاسیس شده تجدد با حمایت رضاخان وارد مجلس شد. بیشتر این افراد سابق بر این عضو حزب دموکرات بودند که بنا به دلایلی از این حزب جدا و خواهان به قدرت رسیدن رضاخان بودند.

برخی از آنها از جمله تقی زاده به این باور رسیده بودند که با توجه به ساخت سنتی و مذهبی جامعه، مدرنیزاسیون صرفا باید از بالا و با اجبار دولتی باشد و عده ای دیگر چون بهار نگران فروپاشی ایران بودند به همین دلیل در جریاناتی چون نهضت جنگل یا جنبش خیابانی در آذربایجان موضعی مخالف با آزدی خواهان داشتند. اما رضاخان پس از رسیدن به قدرت این حزب را منحل و بیشتر اعضای آن را پراکنده کرد. با گسترش توتالیتاریسم رضاخانی جریانات سیاسی در کشور رو به ضعف نهادند. در این دوران عمدتا احزاب چپ رادیکال فعالیت هایی داشتند. مهم ترین اتفاق این دوران ایجاد طیف جدیدی از فعالین مارکسیست بود که متفاوت از سنت انقلابی سوسیالیستی آذربایجان می اندیشدند. این گروه که در سال 1316 دستگیر شدند به گروه 53 نفر معروف شدند. البته با توجه به وسعت بینش علمی دکتر تقی ارانی به خصوص در مورد مارکسیسم این گروه به نام گروه ارانی نیز شهره شد.

با اینکه از رهبران عمده آنان کسانی چون تقی ارانی، خلیل ملکی، عبدالصمد کامبخش و تقی مکی نژاد آذربایجانی بودند، اما بیشتر اعضای گروه فارس زبانان تهرانی بودند که یا از دانشگاه تازه تاسیس تهران فارغ التحصیل شده بودند و یا از خارج برگشته بودند. آنها برخلاف سوسیالیست های مکتب قفقاز که به پراتیک انقلابی بها می دادند، به طرح مسائل تئوریک اهمیت می دادند. دکتر ارانی پس از اتمام تحصیلات درآلمان و بازگشت به ایران با انتشار مجله "دنیا" به طور جدی این هدف را تعقیب می کرد. در بین اعضای این گروه گرایشات ملی گرایانه افراطی وجود داشت که این در مغایرت آشکار با اصول اساسی مارکسیسم بود. در این میان، تقی ارانی پدر معنوی این گروه در هنگام تحصیل در آلمان با محافل اولتراناسیونالیست فارس همکاری نزدیک داشت و یکی از نویسندگان ثابت مجله "ایرانشهر" و "فرنگستان"بود. ارانی در همین دوران جوانی بود که تحت تاثیر این افکار ملی گرایانه افراطی و نژادپرستانه طی مقاله مشهور خود با عنوان "آذربایجان یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران"به انکار هویت و زبان مردم آذربایجان پرداخت. پس از مرگ مشکوک دکتر ارانی در زندان رضاشاه، برخی از باقی ماندگان این گروه حزب توده ایران را به وجود آوردند.

 حزب توده با اینکه ساختار حزبی محکمی داشت و به قولی تنهاترین حزب واقعی تاریخ سیاسی ایران است اما وابستگی بیش از حد به دستگاه حزبی شوروی امکان فعالیت مستقل را از آن حزب گرفته بود. برخلاف قدرت قابل ملاحظه حزب، بی عملی، و انفعال آن، فرصت طلبی و حتی به قولی خیانت آن در برخی از مقاطع مهم تاریخ معاصر ایران از جمله ملی شدن صنعت نفت و در بحبوحه کودتا بر علیه دولت مصدق در سال 1332 یا نقش آن در دوران اوایل انقلاب 57 نقاط تاریک پرونده حزب توده به شمار می رود.

جبهه ملی به رهبری دکتر مصدق نیز یکی از مهم ترین تلاش های روشنفکران جهت بهبود اوضاع مملکت بود. اما به دلایلی چون ضعف نهادهای مدنی، اختلاف و تفرق در بین نیروهای سیاسی، رهبری اشرافی-که مانع گرفتن تصمیم های قاطع شد-، خیانت برخی افراد و البته دخالت کشورهای غربی این نهضت فارغ از دست آوردهای قابل توجه خود، منجر به شکست شد. به نوعی هم پایگاه اصلی و هم هدف جبهه ملی، تقویت و گسترش سرمایه داری ملی در مقابل سرمایه داری کمپرادور و وابسته به استعمار بوده است.

با سرکوب فعالین جبهه ملی و به تبع آن سایر فعالین سیاسی از جمله حزب توده، یک دهه سکوت مطلق حکمفرمای فضای سیاسی ایران گشت. شاه ضعیف النفس ایران به مدد سرویس های امنیتی آمریکا به دیکتاتوری سیری ناپذیری مبدل می گشت. به دلیل کمک های ایالات متحده آمریکا به شاه و افزایش درآمدهای نفتی، شاه توانست قدرت خود را پس از کودتا تثبیت کند و دستگاه هایی چون ساواک برای حمایت از خود تاسیس نماید. همچنین وی به دلیل سیاست های بلندپروازانه خود و همچنین ایجاد طبقه جدیدی از اقشار متوسط که ماهیت بوروکراتیک و سرمایه داری کوچک صنعتی جدید را داشته باشند، دست به سیاست های مدرنیزاسیون از بالا زد. این سیاست مدرنیزاسیون بدون کارشناسی دقیق و بدون اینکه مجریان آن و در راس اشان شاه از صلاحیت و نیت درستی برخوردار باشند منجر به ایجاد دو مسئله عمده گشت. در پایان دهه 30 کسری بودجه و بحران اقتصادی نسبتا شدیدی اقتصاد ایران را فرا گرفت و تورم قیمت کالاها را افزایش قابل توجهی داد. از سویی دیگر در غیاب سرکوب شده روشنفکران طبقات متوسط، اقشار سنتی تر جامعه به تغییرات اجتماعی و اقتصادی جدید به شدت عکس العمل نشان می دادند.

باز کردن نسبی فضای سیاسی در شروع دهه 40-به دلیل فشار آمریکا- جهت اصلاحات لیبرالی که به نظر کندی بهترین سد نفوذ در برابر کمونیست ها بود- و واگذاری دولت به علی امینی که از یک طرف مورد اعتماد آمریکا بوده و از جانب دیگر به دلیل در اختیار داشتن پست وزارت در دولت مصدق وجه نسبتا مستقلی داشت، روند شروع اعتراضاتی را هموارتر کرد. با اعلام همه پرسی موسوم به انقلاب شاه و مردم، به دلیل مسایلی چون اصلاحات ارضی، حق کاپیتولاسیون و حق رای زنان، عمدتا نیروهای سنتی شروع به اعتراض نمودند. این نیروها حول روحانی صریح الهجه ای گرد آمده بودند که شاه را به دلیل سیاست هایی چون ارتباط با اسرائیل، رواج فساد و روابط غربی، بی حرمتی به مبانی شرع اسلام و... به باد انتقاد گرفته بود. آیت الله خمینی از روحانیون کمتر شناخته شده حوزه علمیه قم با اتکا به صراحت لهجه و انتقادات آشکار از حاکمیت که تا آن زمان حداقل در میان قشر روحانیت سابقه نداشت؛ توانست هواداران زیادی در میان قشر جوان طلاب و روحانیون و حتی برخی بازاریان و نیروهای سنتی پیدا کند. دستگیری و تبعید وی به دامنه هواداران وی و محبوبیت اش افزود. اواسط دهه40 شروع دوباره ای بر فعالیت های سیاسی در ایران بود.

شاه هر چه بیشتر نیروهای خود را یک دست می کرد در مقابل نیروهای مخالف در حال تکثر بودند. یک گروه روشنفکر دینی جدید از دل جبهه ملی پدیدار شد. مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی و آیت الله طالقانی موسسان "نهضت آزادی" بودند. آنها اصول خود را به این گونه معرفی کردند ما "مسلمان، ایرانی، تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم". نهضت آزادی از جمله سازمان هایی بود که به خاطر جهت گیری مذهبی و مشی اصلاح طلبانه از جبهه ملی دوم جدا و جبهه ملی سوم را تشکیل داد.آنها با رهبران مذهبی مخالف نظام بخصوص آیت الله خمینی رابطه نزدیکی داشتند. نهضت آزادی موفق شد در میان قشر جوان و دانشگاهی که تمایلات مذهبی جدیدی داشتند نفوذ زیادی پیدا کند. عباس امیر انتظام، ابراهیم یزدی و مصطفی چمران در آمریکا، ابوالحسن بنی صدر، صادق قطب زاده و دکتر علی شریعتی در فرانسه از مشهورترین اعضاء نهضت آزادی در خارج از کشور بشمار می رفتند.

پس از تجربه کشتار شاه در سال 42، جریانهایی جدید عمدتا در میان روشنفکران دانشجویی به وجود آمد. اقتدار نظامی و سرکوب شدید شاه از یک طرف و پیروزی هایی چون انقلاب کوبا، واژه جدیدی را به ادبیات سیاسی ایران وارد کرد: چریک. حلقه هایی در دانشگاه ها تشکیل شدند که به ترجمه و مطالعه آثار مبارزان انقلابی چون مائو و کاسترو پرداختند و کم کم به این نتیجه رسیدند که بدون تشکیل هسته های مقاومت مسلحانه، براندازی شاه غیر ممکن است. تحلیل آنها براین اساس بود که پایگاه مردمی شاه محدود به اطرافیان درباری و سرمایه داری کمپرادور-سرمایه داری وابسته به استعمار که در مقابل سرمایه داری ملی حافظ استقلال مملکت به وجود می آید- است و توده های ناآگاه تنها به دلیل ترس، مطیع امر شاهنشاهی شده اند. بنابراین با تشکیل هسته های مقاومت و "عملیات های قهرمانانه"، باید هیمنه رژیم را شکست و راه خلق را برای برپایی رژیم"دموکرات- مردمی"باز کرد.

اولین ظهور جنبش چریکی در ایران در 19بهمن سال 1349رخ داد. 13 چریک مسلح به پاسگاه روستای"سیاهکل"در میان جنگل های شمال حمله کردند و آن را به تصرف خود درآوردند. با اینکه از لحاظ تبلیغاتی-شروع پرسروصدایی برای آنها رقم خورد اما نیرروهای کماندویی ارتش به فرماندهی برادر شاه همراه با دهها هلی کوپتر و سایر ماشین های جنگی، طی دو هفته جنگ و گریز، بیشتر چریک های حمله کننده را کشتند. پس از این حمله در سال 1350 "سازمان چریک های فدایی خلق ایران" اعلام موجودیت کرد و مسئولیت این حمله را بر گردن گرفت. سازمان چریک های فدایی خلق ایران از ادغام دو هسته از فعالین چپ انقلابی و معتقد به مبارزه مسلحانه -که اتفاقا هر دو به خط مشی حزب توده انتقادات اساسی داشتند- به وجود آمد. این دو هسته با محفل تبریز هم ارتباط دارند. محفل تبریز به نوبه خود به شدت تحت تاثیر افکار چپ انقلابی قرار دارد و گرایش به مبارزه مسلحانه در آن موج می زند. محوری ترین شخصیت این محفل، صمد بهرنگی است که پیش از شکل گیری رسمی سازمان در سال 1347 از دنیا می رود. علیرضا نابدل، کاظم سعادتی، مناف فلکی، مرضیه احمدی اسکویی، بهروز دهقانی و اشرف دهقان از دیگر اعضای سرشناس این محفل هستند. برخی از تاریخ نگاران چپ اعتقاد دارند نام سازمان پیشنهاد محفل تبریز بود. هژیر پلاسچی در مقاله زندگی "دوشادوش مرگ" در این باره می نویسد: " نام سازمان چریک های فدایی خلق ایران در واقع نامی است که اعضای شاخه تبریز پیشنهاد می دهند. آنان از ترکیب کلمات مانوس آن روزگار چون چریک و خلق و افزودن فدایی به پاسداشت خاطره نیکی که فداییان فرقه دمکرات آذربایجان در ذهن مردم روستایی منطقه برجای گذاشته بودند، این نام را می آفرینند که پذیرفته می شود."

گروه اول (بیژن جزنی-حسن ضیاظریفی) با اعضایی چون عباس سورکی، علی اکبر صفایی فراهانی، محمد آشتیانی و حمید اشرف از جداشدگان حزب توده بودند که بنا به سنت توده، خواهان تشکیل سازمانی توانمند بودند که به دنبال تغییر بنیادی وضع موجود باشد. البته سازمانی نه وابسته به شوروی و پیرو خطوط کلی سیاست آن و نه در انحصار عناصر بورژوا. بیژن جزنی وزنه فکری این گروه یکی از فعالین با تجربه حزب توده بود که به همراه برخی از یاران خود در مبارزات جبهه ملی دوم در دهه 30 و40 مشارکت داشت. گروه دوم متشکل از رهبرانی چون مسعود احمدزاده و امیر پرویز پویان از تربیت یافتگان جناح چپ جبهه ملی بودند که بنابه سنت جبهه ملی-ائتلاف های مقطعی برای بهبود شرایط و امیدواری به قیام توده ها- از تشکیل هسته های مبارز کوچک که با عملیات های مسلحانه شرایط قیام توده ها را محیا کند، دفاع می کنند. دو جزوه مهم "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء" نوشته امیرپرویز پویان و "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک" نوشته احمدزاده به عنوان تحلیل نهایی سازمان پذیرفته می شود.

در طی سالیان متمادی بسیاری از چریک های فدایی دستگیر می شوند یا به جوخه اعدام سپرده می شوند. بیژن جزنی در سال 1354 کشته می شود، امیر پرویز پویان پس از لو رفتن خانه تیمی اش به خاطر آنکه به دست ساواک نیفتد، خودکشی می کند. مسعود احمدزاده به همراه 18 نفر دیگر از جمله علیرضا نابدل و مناف فلکی تبریزی تیرباران می شوند. بهروز دهقانی در بازداشتگاه ساواک و زیر شکنجه جان می دهد. سازمان فدائی تا پیروزی انقلاب 57،172 نفر کشته از خود به جا می گذارد که 38 نفر از آنها، به طور رسمی اعدام شده و بقیه در مقاومت های شجاعانه یا در درگیری های خیابانی و یا تحت شکنجه جان خود را از دست می دهند.

سازمان مجاهدین خلق ایران همپای فدائیان، دیگر سازمان عمده مسلحانه بود. این سازمان که در سال 1334 تاسیس شد از همان ابتدا مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی را در پیش گرفت. بنیانگذاران اصلی آن محمد حنیف نژاد، علی اصغر بدیع زادگان و سعید محسن و عبدالرضا نیک بین(عبدی) بودند- البته عبدی خیلی زود از این سازمان کناره گرفت-. هر چهار نفر این افراد از فعالین دانشجویی متمایل به نهضت آزادی بودند اما پس از قیام 15 خرداد 42، مشی اصلاح طللبانه و به قول خود محافظه کارانه این حزب را به باد انتقاد گرفتند و به مبارزه مسلحانه ایمان آوردند. این سازمان دارای قرائتی انقلابی و چپ از اسلام بود و در حالی که خود مسلمان بودند، مارکسیسم را به عنوان علم مبارزه به رسمیت شناخته بودند. پایگاه اعضای مجاهدین در مقایسه با فدائیان از اقشار سنتی جامعه همچون بازار بود و حتی تا اواسط دهه پنجاه، روحانیون سنتی از این سازمان حمایت تبلیغاتی و مادی می کردند.

در آغاز دهه 50، 13 نفر از سران این سازمان دستگیر و برای 12 نفر به جز مسعود رجوی حکم اعدام صادر شد. رضا رضایی یکی از اعضای اصلی سازمان پس از فرار از زندان موفق به سازماندهی مجدد و انجام چندین عملیات نظامی شد تا مجاهدین نیز همانند فدائیان به حیات خود ادامه دهند. سال 54 سال تکان دهنده ای برای مجاهدین خلق بود. اکثر اعضای بیرون از زندان به رهبری فکری و اجرایی تقی شهرام تغییر ایدئولوژی داده، مارکسیست می شوند. به دستور مستقیم تقی شهرام چندین تن از اعضای شناخته شده مجاهدین به دلیل عدم تمکین به تغییر ایدئولوژی از جمله مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف به قتل می رسند.

این در حالی بود که رهبری درون زندان- مسعود رجوی و موسی خیابانی-با این تغییر ایدئولوژی مخالف بود. بعدها مجاهدین مارکسیست از سازمان اصلی انشعاب داده و سپس نام "سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر"را برای خود انتخاب کردند. مجاهدین به دلیل مسلمان بودن پایگاه مردمی وسیع تری -اختصارا پیکار- را در مقایسه با فدائیان در بین توده مردم به خود اختصاص داده بودند و تا انقلاب 57،73 مجاهد مسلمان و 30 مجاهد مارکسیست کشته شدند. یکی از دلایل عمده ای که تعداد کشته شدگان مجاهدین از فدائیان کمتر است، تعداد بیشتر فدائیانی بودند که در درگیری های خیابانی با پلیس کشته شدند. مجاهدین از طرف نیروهای سنتی همچون بازاریها و روحانیون حمایت مالی می شدند و توسط آنان شناخته می شدند. اما فدائیان برخلاف آنها مجبور بودند تا با انجام عملیاتهای خیابانی هم منابع مالی کسب کنند -نظیر حمله به بانک- و هم خود را در جامعه مطرح کنند.

علاوه بر دو گروه اصلی مسلحانه، گروه های کوچک مسلحانه نیز به فعالیت می پرداختند. این گروه ها به دو نوع بودند. اول گروه های کوچک محلی مذهبی که تفکراتی سنتی داشتند و به نوعی بازماندگان فدائیان اسلام بودند که بیشتر در شهرهای مرکزی ایران تشکیل می شدند و دوم گروه های کوچک مارکسیستی بودند که تفکراتی مائویستی و...داشتند. مجموع کشته شده های این گروه ها تا انقلاب 57 به 70نفر می رسیده است. با گذر از اواسط دهه 50 و اوج گیری سرکوب شاه و اقتدار مطلق ظاهری او از یک طرف امیدها به اصلاح امور لااقل در آینده ای نزدیک رنگ می باخت و از سوی دیگر مرزبندی های اپوزوسیون بیشتر مشخص می گردید.

دو بال رادیکال ضد شاه کاملا تفکیک شده بودند. یکی سازمان های چریکی چپ و البته مجاهدین و بال دیگر رهبر مذهبی رادیکال سازش ناپذیر. در میان این جناح های رادیکال نیز جمع هایی چون نهضت آزادی و جبهه ملی قرار داشتند. از اطرافیان شناخته شده آیت الله خمینی می توان از شیخ حسنعلی منتظری- مدرس بنام فقه و از تئورسین های ولایت مطلقه فقیه؛ که با سابقه چندین بار دستگیری، نماد آشتی ناپذیری روحانیت با ساواک بود-؛ آیت الله دکتر محمد بهشتی-از سیاستمداران برجسته طرفدار آیت الله خمینی که مدتی در المان بسر برده بود -؛ حجت الاسلام اکبر رفسنجانی- سازمان دهنده اصلی امور اجرایی که چندین بار به مدت کوتاه دستگیر شده بود- و آیت الله مرتضی مطهری-تئورسین عمده این جریان و همچنین انقلاب اسلامی-نام برد.

البته این گروه نسبت به سازمان های مسلحانه مواضع بسیار محتاطانه تری را اتخاذ می کردند. آنان تا انقلاب57 به طور رسمی با هیچ تفکری از اپوزسیون شاه به تقابل نپرداختند و آیت الله خمینی با هوشیاری تمام، چنان گفته های خود را تنظیم می کرد که موافق طبع بیشترین درصد از مردم و جریان های سیاسی باشد. وی از دموکراسی به شیوه ای که در فرانسه برپا شده بود؛ دفاع کرد و بر حقوق مارکسیست ها در مملکت اسلامی تاکید نمود و از آزادی و برابری زن و مرد به عنوان یکی از پایه های اسلام نام می برد. همچنین خود و دوستان روحانیش را از دخالت کردن در امور اجرایی حاکمیت و حکومت کردن معاف کرد. در مقابل روحانیون سنتی مخالف دکتر علی شریعتی، تلویحا گفتمان شریعتی را به عنوان گفتمان اسلام مبارز تایید کرد و در حالیکه از ادامه فروش نفت به غربیان پس از سرنگونی شاه سخن گفت، همه جا از "حقوق مستضعفین"در مقابل جهانخواران امپریالیست دفاع می نمود.

در حالیکه سازمان های مسلح هر روز کشته ها و دستگیری های بیشتری می دادند و در دل زندگی مخفی فرو می رفتند؛ هواداران خمینی با ایجاد شبکه وسیع طلاب و روحانیون عمدتا جوان در سراسر کشور همچون حزبی فراگیر،امور سیاسی خود را سامان می دادند. در اواخر سال55 و پس از نزدیک به دو دهه توسعه پرشتاب اقتصادی و نوسازی های رویاگونه و تورم بسیار پایین و رفاه نسبی قابل قبول،ب حران شدید اقتصادی بر دولت سایه انداخت. تورم به شکل چشم گیری دامنگیر بازار ایران شد و هزینه های زندگی مخصوصا در شهرهای بزرگ رو به فزونی گرفت. شاه به دلیل جاه طلبی غیرعقلانی خود ابتدا سرمایه داران بزرگ چون ایلقانیان را مسئول بحران دانست و آنان را دستگیر کرد. چندی بعد با تشکیل گروه های بازرسی به سراغ خورده بورژواهای بازاری رفت و به صورت توهین آمیزی آنان را به عنوان افرادی سودجو تحت کنترل و بازرسی درآورد و حتی تعدادی از بازاریان را دستگیر کرد

این رفتار شاه باعث تشدید نارضایتی ناشی از رکود اقتصادی شد. از سویی دیگر همچون سال42 دولت جیمی کارتر در آمریکا به دلیل ترس از نفوذ مارکسیسم در ایران، شاه را تحت فشار گذاشت تا فضای بسته سیاسی کشور را بگشاید و نقض حقوق بشر را مورد توجه قرار دهد. این فشار نقطه آغازی شد تا شاه در سیاست های پر از تناقض گاها فضایی سیاسی را باز کند و گاها به سرکوب معترضان اقدام نماید. تظاهرات های خیابانی سلسله وار که از اواسط سال56 شروع شد و اعتصابات کمرشکن کارگران و کارمندان و ضعف شخصیتی شاه و فرار او شرایط را برای ضربه نهایی مهیا کرد؛ که با آزاد شدن رهبران سازمان های عمده و متشکل شدن دوباره آنان وبازگشت آیت الله خمینی به تهران و نهایتا اعلام بی طرفی ارتش در روز 22بهمن 57 کار رژیم شاه یکسره شد و با اعلام آیت الله خمینی، مهندس بازرگان مسئول تشکیل دولت موقت شد و شورای انقلاب برای اداره امور انتخاب شد.

تعددای از اعضای اصلی این شورا عبارت بودند از: ابوالحسن بنی صدر-از اعضای سابق نهضت آزادی و مشاور اصلی آیت الله خمینی در پاریس، مهندس مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده-از عضای وابسته به نهضت آزادی و مرتضی مطهری، هاشمی رفسنجانی و محمد جواد باهنر-از شاگردان آیت الله خمینی. شروع روزهای پس از انقلاب آزادی تقریبا کاملی را نوید می داد. تمام گروه ها و دستجات سیاسی در ابراز نظرات آزاد بودند. اما آنچه از ابتدا هویدا گشت عدم عدالت در تقسیم قدرت و امکانات بود. طرفداران آیت الله خمینی با استفاده از وجهه کاریزماتیک وی و بدنه متشکل از طبقات پایین شهری-بسیج توده ای- تمام منابع قدرت را یکی پس از دیگری تسخیر می کردند. در طی این مدت دولت موقت به خاطر ترکیب کابینه که بیشتر متشکل از عناصر لیبرال بود به شدت از طرف نیروهای مذهبی انقلابی و حتی نیروهای غیرمذهبی چپ زیر فشار بود و بازرگان متهم به سازشکاری و کم کاری می شد. تا اینکه با اشغال سفارت آمریکا در سال 1358، مهندس بازرگان شرایط را برای ادامه کار مساعد ندید و دولت موقت استعفاء داد. در این اثنا، جبهه ملی ایران، سازمان فداییان خلق (اقلیت)، سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر گروه های کوچک تر رفته رفته تبدیل به اپوزسیون شدند. با ائتلاف بنی صدر-رئیس جمهور محبوب آیت الله خمینی-با مجاهدین و خلع وی از ریاست جمهوری در سال60 و به تبع آن درگیری مسلحانه هواداران مجاهدین با حاکمیت، زمینه حذف تمامی مخالفین هموار شد.

سازمان چریک های فداییان خلق ایران (اکثریت) انشعابی از سازمان چریک های فدائی خلق ایران بود که پس از انقلاب 57، مبارزه مسلحانه را در حمایت انقلاب مردم ایران کنار گذاشت. به عقیده سران این سازمان انشعابی انقلاب مردم ایران یک انقلاب خلقی و ضدامپریالیستی بود و بنابراین وظیفه این سازمان سیاسی هم حمایت و تقویت خط ضدآمریکایی رهبری انقلابی ایران بود. با این تحلیل، این سازمان در کنار حزب توده قرار گرفت. این دو حزب، آخرین احزابی بودند که حاکمیت آنها را تا سال 1362تحمل نمود.

همچنان که نظام تازه تاسیس دست به تصفیه اساسی نیروهای سیاسی مخالف نظام زده بود؛ اما در همان حال شکاف جدیدی در میان حامیان آیت الله آشکار می شد. آنان در حال تقسیم به دو جناح چپ اسلامی-تکیه برآموزه های سوسیالیسم در اقتصاد - و راست اسلامی با تکیه بر آموزه های اقتصادی محافظه کارانه بودند. در این دوران جناح چپ مواضع رادیکال و انقلابی داشت و بیشتر هواداران آن از میان دانشجویان بود. اما جناح راست مواضع محافظه کارانه داشت و حامیان آن عمدتا از میان بازاریان سنتی بود.

نمود این تقسیم؛ انشعاب مجمع روحانیون مبارز با چهره های شاخصی چون موسوی خوئینی ها، شیخ مهدی کروبی، محمود دعایی و روحانی کمتر شناخته شده ای به نام سید محمد خاتمی از جامعه روحانیت مبارز با افراد محوری چون مهدوی کنی، محمد یزدی و ناطق نوری بود. این تقسیم بندی سیاسی از حزب جمهوری اسلامی که حامیان آیت الله برپا کرده بودند باقی مانده بود. پس از بحران های نظام تازه تاسیس هممچون استعفای مهندس بازرگان، خلع صلاحیت بنی صدر و ترور باهنر و رجایی، آیت الله مهدوی کنی به مدت چند ماه سرپرستی نخست وزیری را بر عهده داشت. با برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، خطیب جوان مورد حمایت آیت الله خمینی یعنی حجه الاسلام سیدعلی خامنه ای که به تازگی به جانش سوءقصد شده بود، به پست ریاست جمهوری رسید. وی در دوران قبل از انقلاب به خاطر فعالیتهای انقلابی 6 بار دستگیر شده بود. ششمین دستگیری وی طولانی ترین آن هم بود که نزدیک به 10 ماه طول کشید. در سال 56 به ایرانشهر تبعید شد و با پیروزی انقلاب در زمره نزدیکان آیت الله قرار گرفت. خامنه ای از دل جناح راست حزب آمده بود و بنا به توازن قوا به نظر می رسید که مجبور به معرفی یک نخست وزیر از جناح چپ شود. خامنه ای ابتدا علی اکبر ولایتی- یکی از افراد جناح راست- را به عنوان نخست وزیر معرفی کرد اما با رای عدم اعتماد مجلس به وی- در این دوران ترکیب مجلس به نفع جناح چپ بود- با نظر آیت الله مجبور به معرفی میرحسین موسوی به مجلس شد.

میرحسین موسوی یکی از اعضاء شورای انقلاب اسلامی، دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی و سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ارگان این حزب بود. وی در منتهی الیه چپ حزب جمهوری اسلامی قرار می گرفت و اختلافات زیادی با طیف راست این حزب یعنی کسانی نظیر حسن آیت و خامنه ای داشت. موسوی در کابینه رجایی، باهنر و مهدوی کنی سمت وزارت امورخارجه را برعهده داشت. وی پس از کسب رای اعتماد و انتخاب به سمت نخست وزیر بیشتر خود را متصل به آیت الله می دانست تا رییس جمهور وقت.

موسوی جوان حزب الله ای تندور سمبل جناح چپ در دهه 60 بود. با به دست آوردن قدرت توسط وی سیاست های رادیکال  و انقلابی شدت گرفت. تمام جنبه های زندگی شهروندان در ایران، زیر سیطره تفاسیر ایدئولوژیک اولترا انقلابی قرار گرفت. ادبیات انقلابی جناح چپ به یاری نظام تازه تاسیس ایران آمد تا عناصر لیبرال به خصوص ملی-مذهبی ها و نهضت آزادی را از صحنه سیاسی ایران حذف کنند. اقتصاد دولتی بر کشور چنبره زد و کوپن به عنوان با ارزش ترین دارایی کشور جنگ زده ایران به حساب می آمد. اما با این حال دولت میرحسین موسوی با توزیع اقلام ضروری توانست تا حدزیادی رضایت خاطر عموم مردم ایران را جلب کند.

در زمان نخست وزیری او ایران از لحاظ آزادی های فردی و اجتماعی در بدترین شرایط ممکن بسر می برد. آیت الله یکبار در اعتراض به زیاده روی های جناح چپ در نقض آزادی های فردی و اجتماعی "فرمان هشت ماده" ای را صادر کرد که در مناظره انتخاباتی سال 88 مورد استناد احمدی نژاد قرار گرفت. در زمینه حقوق بشر نیز وضع بسیار اسفناک بود. اعدام زندانیان سیاسی در سال67 در زمان نخست وزیری او اتفاق افتاد. اعدام هایی که آیت الله شیخ حسینعلی منتظری به خاطر اعتراض به آن از مقام قائم مقام رهبری-به انتخاب مجلس خبرگان- عزل شد. وی یکی از روحانیون باسابقه در عرصه مبارزه با رژیم پهلوی بود و در دایره معتمدین آیت الله قرار داشت؛اما پس از اعدام برادر داماد وی، مهدی هاشمی، و اعدام زندانیان سیاسی در دهه 60 به صف منتقدین نظام پیوست. این عضو ارشد نظام و جانشین سابق آیت الله در دوران رهبری خامنه ای مورد غضب واقع شد و به حصر خانگی افتاد.

موسوی چندین بار به دلیل اختلاف نظر در اداره امور کشور با رییس جمهور وقت، قهر کرد و سه بار نیز تا مرز استعفا پیش رفت. موسوی در سال 67 اندکی پس از پایان جنگ در اعتراض به دخالت های رییس جهمور در حوزه وظایف نخست وزیر استعفا داد که این استعفا با وساطت آیت الله و قبول شروط وی بر سرکار بازگشت. اختلافات خامنه ای و موسوی چنان عمیق بود که خامنه ای تمایل چندانی نداشت تا در دور دوم ریاست جمهوری خود با موسوی کار کند و حتی وزاریی منسوب به جناح راست نیز از کابینه کنار کشیدند و از آنجا که ترکیب مجلس سوم به نفع جناح چپ بود و همچنین به اصرار آیت الله، موسوی بار دیگر نخست وزیر شد.

تا زمان حیات آیت الله خمینی جناح چپ از رانت کاریزماتیک رهبر انقلاب بهره می جست. همچنین بدنه دانشجویی آنان نیز بسیار فعال بود. تشکیلات دانشجویی که در سال 60 و با نام گذاری رهبر انقلاب، آغاز به کار کرد، عمده ترین حامی جناح چپ بودند. دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه، تشکیلاتی متشکل از انجمن های اسلامی دانشگاه های کشور بود. پس از انقلاب فرهنگی و بسته شدن 2 ساله دانشگاه ها، بیشتر مخالفین تصفیه و گروه های دانشجویی توقیف شدند. تنها انجمن باقی مانده، انجمن  اسلامی دانشجویان موسوم به دانشجویان خط امامی بود. از مهمترین فعالیت های دانشجویان پیرو خط امام قبل از تشکیل دفتر تحکیم وحدت، حمله و اشغال سفارت آمریکا توسط آنان بود. افرادی چون عباس عبدی، معصومه ابتکار، حبیب الله بی طرف، محسن میردامادی و اصغرزاده از رهبران دانشجویان بودند. البته اقلیت کوچکی از هواداران دست راستی نیز در تحکیم وجود داشتند.

در حالی اکثریت چپی تحکیم به واسطه آیت الله موسوی خوئینی ها با امام خمینی -اصطلاحی که اولین بار توسط حزب توده به کار گرفته شد و بعدها فراگیر شد- و سران نظام جدید مرتبط بودند که اقلیت دست راستی، حجة الاسلام خامنه ای را مانوس خود می پنداشتند. این اقلیت انجمن دانشگاه علم و صنعت را در اختیار داشتند و چهار چهره محوری عبارت بود ازحشمت الله طبرزدی، محمود احمدی نژاد، مجتبی ثمره هاشمی و صادق محصولی. با فوت رهبر نظام در سال 68، اتمام دوره نخست وزیری مهندس موسوی، انتخاب رهبر جدید و ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی-از سران جناح راست-جناح چپ نظام به دوران انزوای خود وارد شد.

با فوت آیت الله خمینی در سال 68 و با اصلاح قانون اساسی و حذف مرجعیت ولی فقیه،آیت الله خامنه ای زمام امور را به دست گرفت. در طی اصلاح قانون اساسی ایران، پست نخست وزیری نیز از ساختار سیاسی ایران حذف شد تا میرحسین موسوی آخرین نخست وزیر ایران نام بگیرد. با رد صلاحیت نسبتا گسترده دست چپی ها در مجلس چهارم و ریاست ناطق نوری بر آن و انتخاب هاشمی رفسنجانی بر ریاست جمهوری و انتخاب شیخ محمد یزدی به ریاست قوه قضاییه، تفوق جناح راست بر کشور کامل شد و با پایان جنگ از افراطی گری ها کاسته شد و در دولت رفسنجانی سیاست گذاری های عقلانی تر بر جریانات ایدئولوژیک پیشی گرفت.

رهبر دوم نظام که رهبریتش مرهون ابتکار شخص هاشمی بود به نوعی خود را در سایه وی می دید. دوران سازندگی شروع سیاست های لیبرال منش حاکمیت بود. خصوصا در بعد اقتصادی سیاست آزادسازی برقرار بود. با شروع دهه هفتاد یخ فضای ایدئولوژیک نیز کم کم آب می شد. نواندیشی دینی محصول نسبتا جدیدی بود که از شرایط موجود برخاسته بود. با اینکه روشنفکرانی چون رضا علیجانی،تقی رحمانی و...به نوعی ادامه دهنده مکتب شریعتی بودند اما عمده ترین نمایندگان روشنفکران دینی حول دکتر عبدالکریم سروش حلقه زده بودند که بعدها با نام حلقه کیان معروف شد. حلقه کیان شالوده فکری اصلاح طلبانی را تولید می کرد که پس از توسعه اقتصادی رفسنجانی در سودای توسعه سیاسی بودند. حتی اگر این توسعه به قصد حفظ نظام باشد.

سروش در دوران جوانی مدتی زیر نظر آیت الله محمدتقی مصباح یزدی به تحصیل مشغول شد. وی از مرتضی مطهری، علامه طباطبایی و نسل اول روشنفکران دینی ایران نظیر مهدی بازرگان و علی شریعتی بسیار تاثیر گرفته بود. او از ستایش گران راه آیت الله بود. سروش در اویل انمقلاب به همراه مصباح یزدی در مناظرات تلویزیونی به بحث و جدال ایدئولوژیک با احزاب سیاسی چپ ایران و هواداران مارکسیسم به خصوص احسان طبری-حزب توده- و فرخ نگهدار-فداییان اکثریت-پرداخت. سپس به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد که کار آن پاکسازی دانشگاه از اساتید و دانشجویان ضدانقلاب-وابسته به جریان های سیاسی مخالف نظام-بود.

سروش در اواسط دهه 60 دچار تحول فکری شد. مطالعات او و به خصوص آشنایی اش با کارل پوپر-فیلسوف لیبرال-وی را به نقد اگرچه وی را در نقد مارکسیسم یاری کرد اما این فلسفه وی را به سوی نقد همه جانبه ایدئولوژی دینی حاکم بر ایران کشاند. وی با اخد پلورالیسم معرفتی مباحث جدیدی را حوزه معرفت دینی مطرح کرد. سروش معتقد بود که قرائت های مختلفی از دین قابل برداشت است و باید ضمن دوری از هرگونه مطلق گرایی از صراط های مستقیم به جای صراط مستقیم سخن گفت. او به این نتیجه رسید که باید دین را با نیازهای روز اصلاح کرد نه بالعکس و البته در کنار تمام این مسایل وی هنوز یک مسلمان معتقد بشمار می رفت.

دهه 70 و قبل از دوم خرداد 76 دو حزب مهم سیاسی پا به عرصه گذاشتند.حزب کارگزاران سازندگی و سازمان دوباره تاسیس شده مجاهدین انقلاب اسلامی ایران. حزب کارگزاران اولین حزب فن سالاران یا تکنوکرات های ایران محسوب می شود. شاکله اصلی آن را برخی از وزرا، معاونین و نزدیکان هاشمی تشکیل می دادند. بنیان گذاران اصلی این حزب علاوه بر قرابت با هاشمی یک وجه مشترک دیگر هم داشتند بیشتر آنها از استان های کرمان، اصفهان و یزد بودند. غلامحسین کرباسچی-شهردار تهران-، عطاالله مهاجرانی- معاون حقوقی و پارلمانی هاشمی-، محمدعلی نجفی- وزیر آموزش و پرورش هاشمی-، سیدمحسن نوربخش-رییس بانک مرکزی ایران-، مصطفی هاشمی طبا-رییس سازمان تربیت بدنی-، اسحاق جهانگیری-استاندار اصفهان در دوران هاشمی- محمد عطریانفر و اقوام نزدیک هاشمی از جمله محمد هاشمی-معاون اول رییس جمهور و رییس سازمان صداوسیما-، محسن هاشمی- پسر هاشمی و رییس دفتر وی-، فائزه هاشمی-دختر هاشمی و نائب رییس کمیته ملی المپیک- و حسین مرعشی نام برد. این حزب خود را لیبرال-مسلمان می خواند و معتقد به توسعه همه جانبه ایران بود. این نسل از راست های مدرن در مقابل راست های سنتی و محافظه کار موضع گرفتند و روز به روز به مواضع چپ های تندور دیروز و لیبرال منش های امروز نزدیک شدند.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در سال 58 از به هم پیوستن 7 گروه اسلامی و عمدتا مسلحانه به نام های-امت واحده، منصورون، موحدین، فلق، فلاح، توحیدی صف و توحیدی بدر- تشکیل شد. از اعضاء سرشناس این سازمان درذ اویل تاسیس می توان به بهزاد نبوی، مصطفی تاج زاده، محسن مخملباف، محمدباقر ذوالقدر، محسن رضایی، حسین فدایی، محسن آرمین، هاشم آغاجری، سعید حجاریان، علی شمعخانی، فیض الله عرب سرخی، محمد عطریانفر، محمدسلامتی، مرتضی الویری و عبدالحسین روح الامینی را نام برد. این سازمان شبه نظامی در کمیته های انقلاب نفوذ زیادی داشت و اعضاء ارشد این سازمان از بنیانگذاران اصلی سپاه پاسداران بودند. آنها در اویل انقلاب وظیفه سرکوب ناآرامی های مردمی را به خصوص در مناطق ملی برعهده داشتند. بهزاد نبوی عضو ارشد این سازمان، نقشی محوری در سرکوب قیام خلق مسلمان داشت. اما به مروز زمان شکاف بین راست و چپ در سازمان مجاهدین نیز نمود پیدا کرد و اختلاف این دو جناح مانع از فعالیت مشترک نیروهای انقلابی بر محوریت این سازمان شد.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، طیف چپ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود که در سال 1361 از آن سازمان جدا شدند و سازمان را به جناح راست تحویل دادند اما جناح راست در سال1366 سازمان را منحل کردند. اما طیف چپ با افراد موثری چون بهزاد نبوی، محسن آرمین، هاشم آغاجری، مصطفی تاج زاده، محمد سلامتی و...با افزودن نام "ایران"به نام قبلی سازمان آن را از نو احیا کردند؛ اما نه با تفکرات رادیکال و انقلابی دهه60 بلکه این بار در قامت یک حزب سیاسی. دفتر تحکیم وحدت نیز کم کم در حال پوست اندازی بود. با اینکه تا نزدیکی های 76، این تشکل تحت سیطره مجمع روحانیون بود؛ اما رفته رفته سویه های انتقادی آن بیشتر می شد. روزنامه سلام نیز به مدیرمسئولی موسوی خوئینی ها به عنوان منتقد دولت، محفل نیروهای خط امامی بود.

به طور کلی جریانات سیاسی تا 76را می توان به صورت زیر طبقه بندی کرد.

1)     حافظان نظام:

                               I.            چپ یا پیرو خط امام:

a)     مجاهدین انقلاب اسلامی ایران

b)     مجمع روحانیون مبارز

c)      طیف چپ حزب جمهوری اسلامی

d)     دفتر تحکیم

                            II.            راست مدرن:

a)     کارگزاران

                         III.            راست محافظه کار:

a)     جامعه روحانیت مبارز

b)     طیف راست جمهوری اسلامی

c)      جامعه ی محققین و مدرسین حوزه علمیه ی قم

d)     موتلفه

e)     طیف راست سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

2)     اپوزیسیون:

                               I.            اصلاح طلبانه(پارلمانتاریستی)

a)     راست مدرن:

                                                                                i.            نهضت آزادی

                                                                              ii.            ملی-مذهبی ها

                                                                            iii.            جبهه ملی

b)     چپ:

                                                                                i.            حزب توده

                                                                              ii.            فدائیان اکثریت

                                                                            iii.            جاما

                                                                            iv.            جنبش مسلمانان

                            II.            خواهان براندازی:

a)     راست:

                                                                                i.            سلطنت طلبان-پان ایرانیست ها(غیر مسلحانه)

                                                                              ii.            فرقان-حزب خلق مسلمان(مسلحانه)

b)     چپ:

                                                                                i.            مجاهدین-فدائی اقلیت-احزاب کرد(دموکرات و کومله)-ترکمن صحرا(مسلحانه)

                                                                              ii.            راه کارگر-پیکار(غیر مسلحانه)

جریانات مهم پیروی خط امام یا چپ اسلامی(تا سال 76)

 

 

 

 

 

 

نام

بنیان گذاران

مبانی فکری

خاستگاه

توضیحات

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران

بهزادنبوی، محمد سلامتی، مصطفی تاجزاده، محسن آرمین، فیض الله عرب سرخی، علیرضا سرخی

تقابل با لیبرالیسم به نمایندگی دولت موقت و تفکرات التقاطی به نمایندگی سازمان مجاهدین خلق ایران، متاثر از فضای چپ ضد امپریالیسم و سرمایه داری بزرگ و تشکیل یک حلقه امنیتی و نظامی جهت حفاظت از انقلاب(در دهه 60)تمایلات محافظه کارانه و اصلاح طلبانه و نسبتا لیبرال منشانه(در دهه 70)

 

 

 

متشکل از گروه های عمدتا مسلحانه کوچک که بیشتر در یک استان فعالیت می کردند و طرفدار آیت الله خمینی بودند و بیشتر از طبقه متوسط سنتی مذهبی بودند.

این سازمان در سال 60 تاسیس شده و دارای سه جناح چپ(بهزاد نبوی،آرمین و...)میانه رو(الویری)و راست(وفایی،رضایی و...)بود. در سال65منحل گردید و در سال70جناح چپ با اضافه کردن نام ایران دوباره آن را تاسیس کردند.

مجمع روحانیون مبارز

موسوی خوئینی ها، کروبی، دعایی، خاتمی، توسلی

متاثر از فضای چپ و ضد امپریالیستی

طرفداران آیت الله خمینی

مجمع روحانیون با نظر مثبت آیت الله از جامعه روحانیت جدا شد.

دفتر تحکیم وحدت

بی طرف، میردامادی، اصغرزاده، سیدزاده، احمدی نژاد، رضا خاتمی، شکوری زاد، شهاب الدین صدر

تفکرات چپ اسلامی رادیکال کاریزمای رهبر حاکمیت حفاظت از انقلاب و نظام در مقابل امپریالیسم و گروه های خادم آن

دانشجویان و روشنفکر ان رادیکال منصوب به طبقات پایین و متوسط سنتی

اقلیت کوچکی به محوریت افرادی چون محمود احمدی نژاد و حشمت الله طبرزدی وابسته به جناح راست حاکمیت بودند.

جناح چپ حزب جمهوری اسلامی

میر حسین موسوی، موسوی اردبیلی، مهدی کروبی

متاثر از فضای چپ و ضد امپریالیستی و موضع گیری در قبال جریانات منتقد و مخالف نظام-به نوعی در سالهای اول تریبون رسمی حاکمیت به شمار می رفت. و به دلیل یک دست کردن و سازماندهی طرفداران آیت الله در مقابل مخالفان

عمدتا متوسط سنتی

این حزب به دلیل اختلافات جناح چپ و راست در سال 1365 منحل شد. جناح راست اکثریت نسبی حزب را در دست داشت.

 

 

 

 

 

جریانات مهم دهه 60 ؛ جناح راست

نام

بنیان گذاران و رهبران

مبانی فکری

خاستگاه

توضیحات

جناح راست سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

حسین فدایی، محسن مخملباف، علی شمخانی، محسن رضایی، محمد باقر ذوالقدر

حفاظت از انقلاب اسلامی در مقابل تهدیدات-جناح راست بیشتر تمایلات حاکمیت را لحاظ می کرد و به حزب جمهوری اسلامی نزدیکتر می شوند

طبقه متوسط سنتی –گروه های کوچک مسلحانه که دایره عملیاتی محدودی داشتند و مقید به ایدئولوژی اسلام سنتی بودند

 

جامعه روحانیت مبارز

مطهری، باهنر، بهشتی، کروبی، ناطق نوری، مهدی کنی

محافظه کاران سنتی نظام که نسبتا تفکرات معتدل تری داشتند و از بازار آزاد و عدم مداخله دولت در تنظیم بازار حمایت می کردند.

روحانیت سنتی که جز طبقات متوسط قدیم محسوب می شوند و دهقانان

 

موتلفه

بخارایی، مطهری، بهشتی، صفار هرندی، امانی، عسگر اولادی، بادامچیان، محمد نبی حبیبی

قصد احیای تشرع در جامعه، ایجاد حکومت اسلامی، بنیادگرایی دینی، حمایت از بازار آزاد و عدم مداخلات دولت در مناسبات بازار

کسبه خرده پا و بازاریان مذهبی سنتی

این حزب در سال 1342 با نظر آیت الله خمینی ایجاد شد و بهشتی و مطهری نماینده او در حزب بودند. منصور-نخست وزیر شاه- توسط این گروه ترور شد

جناح راست حزب جمهوری اسلامی

رفسنجانی، بهشتی، بادامچیان، عبدالله جاسبی، میر حسین موسوی، خامنه ای ، عسگر اولادی، محمود کاشانی، محمد جواد باهنر

جمعی از شاگردان و طرفداران آیت الله که نسبت به جناح چپ مواضع معتدل تری داشتند و جهت سازماندهی نیروهای سنتی و محافظه کار وی گرد آمده اند.

طبقات متوسط سنتی

در سال 1365 به دلیل اختلافات داخلی منحل شد.

 

نام

بنیان گذاران و رهبران

مبانی فکری

خاستگاه

توضیحات

جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

منتظری، رباتی شیرازی، رفسنجانی، احمد آذری قمی، استادی، جنتی، جوادی آملی، مصباح یزدی، هاشمی شاهرودی یزدی

تبلیغ حکومت دینی،شاگردان و طرفداران آیت الله که بیشتر فقیهان سیاستمدار بودند تا افراد سیاسی،خواستار اجرای قوانین شریعت در حکومت اسلامی بودند. بنیادگرایی مذهبی. این جامعه یکی از اهرم های فشار حاکمیت به حوزه های علمیه می باشد که آن را کاملا در اختیار خود داشته باشد.

طبقات متوسط سنتی و دهقانان

این جامعه در جریانات آیت الله شریعت مداری و بعدها ایت الله صانعی-که سابقا وی هم عضو جاممعه بود-با دادن بیانیه اعلام کردند آنان از مرجعیت خلع شده اند. این گروه در سال1340 تاسیس شده بود.

 

با سپری شدن دهه 70، جناح چپ حاکمیت رفته رفته منزوی تر می شد. آنان با روزنامه شناخته شده سلام در فضای عمومی جامعه حضور داشتند و با تقویت نیروهای طرفدار خود در دانشگاه ها-دفتر تحکیم وحدت- و برگزاری جلسات هماهنگی هفتگی میان خود سعی در حفظ سازمان دهی خود داشتند. بسیاری از جوانان تندروی چپ مآب اول انقلاب، برای فرصت مطالعاتی به خارج رفته بودند و عده ای دیگر در محفل های روشنفکری ایران همچون حلقه کیان عضو شده بودند. کم کم با درک نارضایتی عمومی آنان لزوم اصلاحات در روند حاکمیت را درک می کردند، طبیعتا بیشتر بدنه جناح چپ منسوب به اقشار جدیدی همچون دانشجویان بودند که به مانند جناح راست نمی توانستند ذاتا محافظه کار و سنتی باشند و با خوابیدن تب انقلاب این انتظار وجود داشت که این طیف نیروهای پیرو خط امام با قسمتهایی از قشرهای جدیدتر روشنفکر و دموکراسی خواه نزدیک شوند. آنان با رد صلاحیتهای گسترده مجلس چهارم و تفوق جناح راست بر امورات امید کسب قدرت نداشته و صرفا خواهان تشکیل اقلیتی منسجم از منتقدان قانونی درون نظام بودند و در پی کسی بودند که با محوریت وی و با شرکت در انتخابات 76 به عرصه عمومی سیاست بازگردند.

این شخص از نظر شورای نگهبان باید صاحب صلاحیت می بود. اولین گزینه مورد نظر آنان، میر حسین موسوی، نخست وزیر سابق، عضو تشخیص مصلحت نظام، مشاور نهاد ریاست جمهوری و رئیس هنرستان ملی ایران بود. اما وی این پیشنهاد را رد می کند. انتخاب آلترناتیو به جای مهندس موسوی کار سختی بود. نهایتا سید محمد خاتمی از گوشه اتاق ریاست کتابخانه ملی ایران نامزد این مهم شد. خاتمی عضو طیف چپ سنتی که به مناسبات جدیدتر نیز روی خوش نشان می داد گویای مختصات هواداران او بود.

ائتلافی به وضوح میان نیروهای چپ سنتی-پیرو خط امام-با جریانی نوظهور مقدمات جبهه ای فراگیر را فراهم کرده بود. این جریان نوظهور چیزی نبود؛ جز نمایندگان طبقه متوسط جدید. حاکمیت ایدئولوژیک دهه 60 و فشارهای اقتصادی کشور که موجب افزایش فقر در مملکت شد، عرصه را بر این طبقه تنگ کرده بود. این طبقه عمدتا نتیجه مدرنیزاسیون نسبی و سطحی دوران پهلوی و گسترش شهرنشینی منتج از آن بود. با پایان دهه شصت و شروع سیاست های توسعه اقتصادی کشور، از طرف دولت، طبقه عمدتا حاوی بوروکرات ها، تکنوکرات ها، روشنفکران، دانشجویان و مطبوعات مستقل و سرمایه داران باقی مانده از دوران انقلاب، تقویت شد که طبیعتا به دنبال سهم خود از قدرت بودند. برجسته ترین نماینده این مدعی نوظهور حزب کارگزاران بود.

رهبران این حزب عمدتا از مدیران کلان دولت هاشمی بودند که تمایلات عملگرایانه، لیبرال منش و نسبتا تجدد گرا داشتند. این حزب در واقع نماینده راست مدرن بوده و در ابتدا در مقابل جناح چپ سنتی، هم داستان راست های محافظه کار و سنتی بودند. اما دیری نپایید که تمایلات تجددمآبانه کارگزاران هر چه بیشتر مورد غضب طیف تازه جوانه زده راست افراطی- به محوریت انصار حزب الله- و بدبینی ریش سفیدان راست سنتی شد. تا اینکه شکاف سنت-مدرنیته دیرین مجود در تاریخ معاصر ایران بر شکاف راست و چپ فائق آمد و کارگزاران هرچه بیشتر به طیف چپ نزدیک شدند و نهایتا در حلقه طرفداران سید محمد خاتمی درآمدند. در واقع راست مدرن وجه لیبرال منش خاتمی را نمایندگی می کردند. در حوزه اقتصاد خواهان تقویت پیوندهای سرمایه داری تجاری مدرن و صنعتی در مقابل طیف سرمایه داری تجاری سنتی و کوچک از یک سو و اقتصاد دولتی و رفاهی از سوی دیگر بودند. آنان در سیاست خارجی تابع عملگرایی و تشنج زدایی و نیز خواهان مدرن نیزاسیون روابط دیوانسلاری موجود در کشور بودند و در سیاست داخلی توسعه را برهرچیز مقدم می شمردند و منظور آنها از توسعه بیشتر توسعه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بود.

به طور کلی حامیان موتلف حجه الاسلام سید محمد خاتمی از سه طیف عمده زیر تشکیل شده بودند:

هواداران خاتمی(ائتلاف دوم خرداد): 1)چپ سنتی: مجمع روحانیون مبارز- سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی. 2)راست مدرن: کارگزاران. 3)چپ مدرن: جبهه مشارکت

عمده ترین نیروی استراتژیست و اتاق فکر ستاد خاتمی، چپ های سنتی بودند. البته آنان نسبت به گذشته خود تفاوت بسیار کرده بودند. لیبرال منش تر شده بودند و در مجمع هوادار نوعی سوسیال دموکرات گشته بودند. بسیاری از آنان با بورس های تحصیلی رهسپار خارج از کشور شده بودند که مسائلی نو بیاموزند و پس از خلع از قدرت و فترت 8 ساله از زمامداری پیوندهایی با گروه های جدید خارج از حاکمیت-همچون جریانات تازه به وجود آمده دانشجویی، هسته های مستقل مطبوعاتی، محافل روشنفکری کسب کرده بودند.کم کم مزه حذف از عرصه عمومی را خود نیز تجربه کردند و بر اشتباهات گذشته خود-آن هم نسبتا- آگاهی یافتند.

مجمع روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، مرکزیت و اعضای قدیم دفتر تحکیم و روزنامه سلام چهار محور عمده این طیف از حامیان خاتمی بودند. اما یکی دیگر از جریانات تازه متشکل یافته طیف چپ مدرن بود. این طیف از حامیان خاتمی از تعامل قسمت های چپ سنتی-همچون تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام-با نیروهای مدرن تر جامعه پدید آمد. نیروهای مدرن تری چون جریانات دانشجویی رادیکال تر از دفتر تحکیم سنتی، اساتید دانشگاه و حرفه های طبقات جدید شهری چون وکلا، پزشکان، مهندسان و...گروه های مستقل مطبوعاتی، روشنفکران دینی و حتی روشنفکران عرفی که نهضت ترجمه کتابهای جدید را آغاز کرده بودند، اپوزیسیون قانونی نظام همچون ملی-مذهبی ها و نهضت آزادی که دارای افکار مدرن تری بودند و...

یکی از بارزترین نمایندگان متشکل این طیف، جبهه مشارکت ایران اسلامی بود. جبهه مشارکت تشکلی کاملا یکدست نبود. بدین سبب نام جبهه برای آن انتخاب شده بود که بعدها تبدیل به حزب شد-اما جهت گیری کلی آن مدرن تر از احزاب چپ سنتی بود. مشارکت با اینکه اندکی پس از انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور تشکیل شده بود اما در اندک زمانی توانست حزب خود را عمدتا در طبقات جدید شهری در کل ایران گسترش دهد و نتیجتا بزرگترین فراکسیون حزبی مجلس ششم را نیز دارا شد. محمدرضا خاتمی، محسن میردامادی، عبدالله رمضان زاده، سعید حجاریان، مصطفی تاجزاده، عباس عبدی، الهه کولایی، و...از اعضای شناخته شده مشارکت بودند. مجموع سه طیف فوق جبهه دوم خرداد را تشکیل دادند که به محوریت تشکل های نام برده دارای 18گروه کوچک و بزرگ بودند و چون خواهان اصلاح وضع موجود به روش های قانونی بود به جبهه اصلاحات نیز معروف شد.

دوران هشت ساله ریاست جمهوری اصلاح طلبان با آنکه هیچ اصلاحات عمده ای در ساختار قدرت به وجود نیاورد و از این لحاظ یک حرکت شکست خورده بود اما به دلایل چندی تغییراتی در اجتماع حادث شد، با تضعیف نهادهای سنتی و ایجاد و تقویت نهادهای مدرن تر همچون NGO ها و نهادهای دانشگاهی و مطبوعاتی از یک سر و قدرت گرفتن بخش خصوصی و کاهش نقش دولت حجیم ایدئولوژیک از سوی دیگر، موجب فربه تر شدن طبقات متوسط جدید شد. هر چند که این تغییرات به دلیل روح مرکزگرایانه حاکمیت، بیشتر در شهرهای مرکزی کشور به خصوص تهران رخ نمود. در احزاب سیاسی نیز جبهه مشارکت توانست تا حدودی خود را در تمام کشور گسترش دهد و از لحاظ تشکیلاتی خود را منسجم تر کرد. کارگزاران نیز به روال سابق در وزارت ها و مدیریت های کلان نقش عمده ای داشت. دفتر تحکیم نیز واقعیت خود در دانشگاه ها را با عوض کردن هر چه بیشتر گفتمان خود، تحکیم بخشید و کم کم ساز عبور از خاتمی شعارهای رادیکال تر را کوک می کرد. اپوزیسیون های داخل کشور از جمله نهضت آزادی، و ملی- مذهبی ها نیز راه تنفسی یافته بودند و جسته گریخته با اصلاح طلبان همکاری می کردند. اما اپوزیسیون خارج از کشور در وضعیت چندان مساعدی قرار نداشت و با روی کار آمدن اصلاح طلبان، نظریه "اصلاح ناپذیری رژیم"مورد تهدید واقع شده بود.

در این دوران قوه قضائیه و صدا و سیما مهمترین ابزار محافظه کاران-که مورد حمایت رهبر نظام نیز بودند-برای ضربه به رقییبان اصلاح طلبشان بودند. دهها روزنامه توقیف و صدها فعال سیاسی بازداشت شدند. که اعترافات اجباری برخی از آنان در تلویزیون پخش شد. دولت مدام در معرض انتقاد در سیاسیت هایش به خصوص در موارد عامه پسندی چون معیشت مردم و مسائل فرهنگی بود.

سید محمد خاتمی در 18 خرداد  80برای دومین بار به ریاست جمهوری انتخاب شد. با رادیکال تر شدن فضای سیاسی انتظارات از وی بیشتر شده بود. خصوصا اکثریت قاطع مجلس در اختیار طرفداران رئیس جمهور بود و این کار را برای وی ساده تر می کرد. به رغم مسائل فوق دولت دوم خاتمی محافظه کارتر از دولت اول عمل کرد و این باعث شدت گرفتن بحث"عبور از خاتمی"شد. چهار ساله دوم اصلاح طلبان با اختلافات گسترده نیروهای آنان همراه بود. دانشگاه ها به رکود سیاسی مبتلا شده بودند و با رد صلاحیت گسترده نامزدهای انتخابات مجلس هفتم، یکی از اصلی ترین مراکز قدرت آنان، از دستشان خارج شده بود. عدم اجرائی شدن وعده های اصلاح طلبان و تشتت و چندپارگی نیروهای اصلاح طلب و سیاست زدگی عناصر منسوب به این جریان پایگاه توده ای آنها را روز بروز ضعیف تر کرد. بطوریکه در انتخابات شورای شهر دوم، به رغم شرکت حتی اعضای شناخته شده اعضای اپوزیسیون داخل کشور همچون رهبران نهضت آزادی و ملی-مذهبی ها، مردم تمایلی به شرکت در انتخابات نشان ندادند و نیز با توجه به عدم ایجاد تغییرات عمده حقوقی و حتی حقیقی در ساختار قدرت حاکمه، روند اصلاحات جزئی موجود نیز کاملا برگشت پذیر بود.

دوران دو ساله پایانی خاتمی که مقارن با مجلسی اصولگرا بود، کج دار و مریض پایان یافت. در این دوران سطح رفاه عمومی نسبتا بهتر شده بود؛ اما اصلاحات سیاسی با بن بست مواجه شده بود. با اتمام زعامت جبهه دوم خرداد، شکست اصلاحات عیان تر می شد. اصلاح طلبان موفق به هیچ گونه تغییر اساسی در ساختار حاکمیت نشده بودند و کماکان نتوانسته بودند به جامعه توده ای و نهادهای مدنی کم عمر، سازمانی دهند. هیچ سدی در مقابل اقتدارگرایان قرار نداشت تا از پیشرفت آنان جلوگیری کند. چه که اساسا اصلاح طلبان –به جز عده ای قلیل-خود زاده و زاینده سیستم اقتدارگرای فعلی بودند. در سطح احزاب هیچ حزبی نتوانسته بود خود را قوام دهد و پایگاه توده ای مشخصی را نمایندگی کند(البته جبهه مشارکت به نسبت سایر احزاب در وضعیت بهتری بود).

با شروع فصل انتخابات چنددستگی اصلاح طلبان بیشتر و بیشتر شد. دکتر معین، شیخ مهدی کروبی و مهندس محسن مهرعلیزاده سه کاندیدای اصلی اصلاح طلبان و حجه الاسلام هاشمی رفسنجانی کاندیدای میانه آنان با جناح راست بود. از جناح راست نیز کاندیدای شناخته شده راست سنتی دکتر لاریجانی و افراد کمتر شناخته شده ای چون دکتر محمود احمدی نژاد و خلبان محمدباقر قالیباف پا به میدان گذاشته بودند. در میان اصلاح طلبان، بیشتر گروه های میانه رو و تمام گروه های رادیکال تر-چپ مدرن-معین را مورد حمایت قرار داده بودند. وی با شعار ایجاد جبهه دموکراسی خواهی که اپوزیسیون داخل را هم شامل می شد، وعده تغییرات اساسی را می داد. با سازمان دهی جبهه مشارکت در سراسر کشور و شعارهای رادیکال ستاد انتخاباتی وی-خصوصا با انتخاب افرادی رادیکال همچون محمدرضا خاتمی به پست هایی چون معاونت اول-فضای مرده سیاسی کشور دگربار به حرکت افتاد.

اما کروبی دیگر چهره شناخته شده اصلاح طلبان از حمایت بسیار کمتر اصلاح طلبان برخوردار گشت. از عجایب روزگار این که با حمایت رئیس جمهور خاتمی از معین، حزب خود شیخ-که دبیرکلی آن را نیز خود به عهده داشت-از کاندیداتوری معین حمایت کرد. البته وی در کنار خود افراد زیادی را داشت تا ستاد انتخاباتی منسجمی را به وجود آورد. همچنین از تبلیغات عوام فریبانه نیز ابایی نداشت. در این میان مهرعلیزاده داستان دیگری داشت. وی نه حزب قدرتمندی را در کنار خود می دید و نه افراد با تجربه و قوی آنچنانی در کنار خود داشت، او امیدوار به ترک زبانان بود. ترکان پرجمعیت ترین ملیت ساکن در ایران بودند. البته با توجه به حضور سایر کاندیدا ها و مسایل دیگر، با اینکه این فاکتور به تنهایی وی را رهسپار پاستور نمی کرد ولی مهره وزن داری از او می ساخت.

رفسنجانی پیر سیاست مداری نظام نیز آخرین قمار سیاسی خود را شروع کرده بود. وی که با بی تفاوتی مردم و عدم یک پارچگی هر دو جناح چپ و راست، میدان را برای برد مساعد دیده بود و به گفته  خود از افراطی گری های هر دو جناح به ستوه آمده بود؛  قصد میان داری داشت. قسمتی از طیف راست مدرن و چپ سنتی از اصلاح طلبان و بخشی از طیف راست سنتی هوادار هاشمی رفسنجانی بودند. علی لاریجانی نیز پس از ریاست پر انتقاد در صدا و سیما، کاندیدای بخش عمده راست سنتی بود و به نوعی با توجه به سازوکار انتخاب کاندیدای نهایی جناح راست-که با مدیریت راست سنتی و افرادی چون شیخ ناطق نوری صورت پذیرفت-به عنوان نماینده رسمی جناح راست شناخته شده بود. محمدباقر قالیباف، فرمانده سابق نیروی انتظامی نیز دیگر کاندیدای اصولگرایان بود. وی در تبلیغات انتخاباتی خود سعی داشت چهره ای مدرن و جوان پسند از خود نمایش دهد و در این کار نیز تا حدی موفق شد. بنابه گفته برخی منابع ابتدا قالیباف فرد مورد علاقه رهبری برای ریاست جمهوری بود. اما دکتر محمود احمدی نژاد، شهردار سابق تهران و استاندار اسبق اردبیل، گم نام ترین و ناشناخته ترین کاندیدای انتخابات بود .وی قبل از شروع  رقابتهای انتخاباتی به دلیل عدم تمکین به تصمیم شورای اصولگرایان مبنی بر کاندیداتوری لاریجانی، مورد انتقاد اصولگرایان سنتی قرار گرفت.

وی قبلا بخت خود را در انتخاب هایی چون مجلس ششم آزموده ولی موفق نشده بود. او با ظاهرساده و به دور از تجملات خود از یک سو و با شعارهای رادیکال-به خصوص عدالت محوری و احیای ارزش های انقلابی- از سوی دیگر موفق شد قشر پایین شهری و حزب الله هایی جوان را به دنبال خود بکشد و از آنجا که مورد وثوق رهبر نظام بود توانست پله های موفقیت را یک شبه طی کند. گفته می شد رابط او در بیت رهبری مجتبی خامنه ای پسر دوم آیت الله خامنه ای بود. کاراکتر شخصی او نیز عاملی بود تا موافقان و مخالفان وی را دوقطبی کند. به نظر می آمد احمدی نژاد مسائل به ظاهر مهم و پیچیده را ساده می انگاشت و با اعتماد به نفسی جالب، در مقابل تمام قدرت های داخلی توان مقابله داشت و به هیچ حزب و گروهی مدیون نبود و به نوعی از جنس توده مردم بود.

وی در شروع انقلاب دانشجوی مهندسی دانشگاه علم و صنعت بود که به همراه افرادی چون مظاهری، محصولی و طبرزدی نمایندگی انجمن اسلامی علم و صنعت را در دفتر تحکیم وحدت بر عهده داشتند. طیف علم و صنعت، سردمدار جناح راست تحکیم بودند و اگر رابط جناح اکثریت-چپ-تحکیم با بیت آیت الله خمینی، موسوی خوئینی ها بود، سید علی خامنه ای مسئولیت رابط جناح راست با بیت را عهده دار بود و این سرآغاز آشنایی رهبر دوم نظام با رئیس جمهور پنجم نظام بود. احمدی نژاد در جلسات اولیه هماهنگی حمله به سفارت آمریکا در تهران حضور داشت و اکیدا مخالف حمله به سفارت آمریکا بود. وی تصرف سفارت شوروی را واجب تر از سفارت آمریکا می دانست. وی همزمان با تحصیل در تهران، در اوایل دهه 60 فرماندار خوی و ماکو نیز بود و بعدها در دولت هاشمی به سمت استاندار اردبیل رسید و به عنوان استاندار نمونه کشور از دست رئیس جمهور لوح تقدیر گرفت.

در نگاهی اجمالی به طیف های کاندیداهای حاضر می توان نشان داد که پایگاه های توده ای آنان بدین شکل می باشد.

 

 

 

 

 

معین

کروبی

مهرعلیزاده

هاشمی

لاریجانی

قالیباف

احمدی نژاد

طیف فکری

چپ مدرن

چپ سنتی

میانه مایل به چپ

میانه مایل به راست

راست سنتی

راست مدرن

راست جدید یا بنیادگرا

نسبت بیشتر هواداران در میان ملیت های ساکن در ایران

بلوچ-کرد

لر

ترک

-

-

-

-

پایگاه های اجتماعی هوادار

عمدتا طبقات متوسط جدید

متوسط سنتی-پایین شهری

-

متوسط سنتی شهری

متوسط سنتی

متوسط جدید

حاشیه شهری، روستایی

احزاب و گروه های حامی

اصلاح طلبان رادیکال تر جبهه مشارکت، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

برخی اصلاح طلبان سنتی

-

مجمع مدرسین حوزه علمیه قم، جناح راست سنتی، برخی اصلاح طلبان سنتی

جامعه روحانیت

-

-

 

نتیجه انتخابات ریاست جمهوری نهم شوک آور بود. با آنکه تخلفات گسترده ای در انتخابات صورت پذیرفته بود اما نسبت کلی آرا تقریبا دست نخورده به نظر می رسید. نتایج نشان از شکست اصلاحات بود. اصلاحاتی که نه توانسته بود خود را به درستی سازمان دهد و نه پایگاه قابل اتکایی برای خود فراهم نماید. پروسه 8ساله اصلاحات کامل برگشت پذیر بود. هیچ سد حقوقی و یا اجتماعی در مقابل این عقب گرد وجود نداشت. هاشمی رفسنجانی با نتیجه ضعیف 6 میلیون رای نفر اول دور اول بود و در کمال ناباوری محمود احمدی نژاد به عنوان نفر دوم به مرحله بعد راه پیدا می کرد. ظاهرا تخلفات انتخاباتی مانع حضور شیخ مهدی کروبی به جای احمدی نژاد، در دور دوم انتخابات شده بود و همانگونه که پیش بینی می شد احمدی نژاد در قامت اپوزیسیونی تمام قد در مقابل هاشمی برنده دور دوم انتخابات شد. طبقه متوسط جدید حامی هاشمی بود و برای اولین بار تمام نیروهای سیاسی چپ و میانه و قسمت عمده ای از راست سنتی از هاشمی حمایت جدی به عمل آوردند. بیشتر احزاب سیاسی شناخته شده در حمایت از هاشمی بیانیه صادر کردند و ستاد معین و کروبی در اختیار هاشمی قرار گرفت؛ حتی بسیاری از روشنفکران نیز حمایت جدی خود را از او اعلام کردند. اما شکست هاشمی با دیگر بی شکلی و عدم امکان مدیریت جامعه ایران را ثابت کرد. شعارهای عوام پسند احمدی نژاد راه خود را در طبقات پایین باز کرده و صحبت از فقر و محرومیت و عدالت مقدم بر دموکراسی خواهی و مدرن خواهی بود.

در واقع ستاد احمدی نژاد در تلاش بود که وی را شخصیتی برآمده و از جنس خود مردم معرفی کند که خواهان بازستاندن حق آنان از افراد حکومتی فی المثل رفسنجانی، خاتمی، ناطق نوری و...بود و به نوعی جنس رای مردم به احمدی نژاد شبیه رای توده ای آنان به خاتمی سال 76بود. هر دوی این رای ها خواهان تغییر وضع موجود بودند و اصولا در ایران هر تفکری موج سوار این حس تغییر شده، در جلب اعتماد مردم موفق بوده است. دوران 4ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد با فراز و نشیب فراوانی همراه بود.

به دلیل مواضع ماجراجویانه خارجی، تحریم های اقتصادی غرب گسترده تر و شدیدتر شد و به دلیل دگرگون کردن ساختار مدرنیتی و دموکراتیک کشور و حذف مدیران با تجربه، سیستم مدیریت کشور ضعیف شد و عمدتا سطح زندگی مردم پایین آمد. با تحت فشار قرار دادن شریان های اصلی مرتبط با طبقات متوسط مدرن مانند احزاب،NGOها، دانشگاه ها، کانون های صنفی همچون کانون وکلا، خانه سینما، فرهنگستان ها و...و عدم توجه به سرمایه های بزرگ و متوسط و متقابلا حمایت از بنگاه های کوچک و زودبازده از یک سو و بی توجهی به طبقات متوسط سنتی همچون بازاریان و تجار و نهادهای مرتبط به آنان همچون اتاق بازرگانی و احزابی چون موتلفه و همچنین نهادهای مذهبی چون مرجعیت و رکود تجارت، نارضایتی عمومی را رفته رفته علیه دولت افزایش داد. البته احمدی نژاد در طی ریاست جمهوری توانست طبقات حاشیه شهری و روستایی را به نفع خود نگاه دارد. اما بیشتر طبقات و اقشار فعال جامعه به خصوص در شهرهای بزرگ ایران در حال تشکیل جبهه ای علیه یاران احمدی نژاد بودند. این جبهه قبلا در سطح سیاسیون و انتخابات ریاست جمهوری نهم تشکیل شده بود. جبهه حامی هاشمی که در تقابل با احمدی نژاد بود.

از طرف دیگر با سپری شدن دوره چهارساله احمدی نژاد اختلاف اصولگرایان بیشتر و بیشتر می شد. شکاف اصولگرایان جدید به رهبری دولت مستقر در تقابل با اصولگرایان سنتی بیشتر و بیشتر می شد. احمدی نژاد خود را وام دار هیچ یک از نهادهای اصولگرای سنتی نمی دانست و قائل به سهمی برای آنان نبود. شکاف جناح راست قبلا در اوایل دهه هفتاد نیز رخ داده بود. فاصله گرفتن کارگزاران سازندگی از راست سنتی نمود بارز این شکاف بود. اگرچه فاصله گرفتن کارگزاران در سمت راست مدرن بود ولی جهت یاران احمدی نژاد راه به سوی بنیادگرایی داشت. دوران چهارساله اول احمدی نژاد با فراز و نشیب های فراوان همراه بود. سیاست های وی در حوزه خارجی تبعات فراوانی به همراه داشت. به نظر میرسید وی چندان قائل به رعایت عرف دیپلماتیک نبود. در حوزه داخلی نیز  همانگونه که اشاره شد، جبهه گسترده ای اعم از طبقات سنتی و مدرن در مقابل احمدی نژاد تشکیل شده بود.

 

            بنیادگرایی                          محافظه کاران                          لیبرالیسم          

راست جدید

راست سنتی

راست مدرن

یاران احمدی نژاد

جامعه روحانیت مبارز، موتلفه، مجمع مدرسین حوزه علمیه قم

کارگزاران

 

با پایان ریاست جمهوری نهم، کشور آبستن تحولات عمده ای بود. نیروهای میانه و اصلاح طلبان و حتی براندازان قصد داشتند مانع پیروزی احمدی نژاد شوند. مهم ترین مسئله در باب عدم اقبال احمدی نژاد، برقراری تعادل در سیستم بود. به نظر می رسید رهبری قائل به بقای وی است و سایر نیروهای سیاسی باید چنان وارد صحنه شوند که ترازو را به سمت خود میل دهند. انتخابات سال 88 با حضور 4 کاندیدا کلید خورد. دکتر محمود احمدی نژاد، دکتر محسن رضایی، شیخ مهدی کروبی، مهندس میرحسین موسوی.

محمود احمدی نژاد در حالی وارد دومین انتخابات مهم خود می شد که عمده طرفداران شهری خود را از دست داده بود اما هنوز در حاشیه شهر و روستاها طرفدارانی داشت. اما کماکان از ستاد انتخاباتی منسجم و نیرومندی برخوردار بود و به نظر می رسید رهبری به ادامه ریاست جمهوری وی علاقه مند است. محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه و دبیر تشخیص مصلحت، کم شانس ترین کاندیدای این دوره بود. وی بیشتر متکی به رای قومی عشایر لر بود و به نظر می رسید که خود را برای ادوار بعدی آماده می نماید. عمده ترین شعار وی تحقق فدرالیسم اقتصادی به شمار میرفت. مهدی کروبی، روحانی پرتجربه اصلاح طلب نیز برای بار دوم کاندیدای ریاست جمهوری شده بود. او این بار با تشکیل حزب اعتماد ملی، ستاد خود را منسجم تر کرده و علاوه بر آن با آوردن چهره های سرشناس اصلاح طلبان ویترین خود را پرزرق و برق ساخته بود. افراد حزب اعتماد ملی شاخه سنتی تر ستاد انتخاباتی وی بودند و اشخاص شناخته شده، نیروهای مستقل و نهادهایی همچون ادوار تحکیم وحدت و دفتر تحکیم وحدت شاخه رادیکال تر ستاد را بر عهده داشتند. کروبی نیروهای رادیکال و حتی بخشهایی از اپوزیسیون را نمایندگی می کرد که قصد اثرگذاری بر طبقات مدرن را داشتند و از طرفی دیگر با توجه به پیش زمینه ذهنی مردم و فعالیت حزب اعتماد ملی، آرای نیروهای سنتی نیز دور از چشم نمانده بود. همچنین ستاد کروبی با استقبال از نخبگان ملل مختلف ساکن در ایران توانسته بود، آنان را با خود همراه سازد.

میر حسین موسوی، آخرین نخست وزیر دوران آیت الله خمینی، عضو تشخیص مصلحت نظام، شورای انقلاب فرهنگی، رئیس هنرستان ملی ایران، پس از سال ها سکوت به یکباره وارد صحنه انتخاب شد. بیشتر احزاب اصلاح طلب قبل از ورود موسوی به صحنه، خواهان کاندیداتوری خاتمی بودند و وی نیز با اعلام کاندیداتوری این دعوت را پذیرفت. اما حضور بدون مقدمه موسوی در کارزار انتخابات که با انصراف خاتمی همراه بود، اصلاح طلبان را در مقابل عمل انجام شده قرار داد و اکثر احزاب اصلاح طلب بدون پیش شرط از وی حمایت کردند. ستاد تشکیل شده توسط افراد نزدیک میرحسین ستاد چندان قدرتمندی نبود و عمدتا شامل برخی نیروهای دهه 60 و برخی سپاهیان خط امامی سابق می شد. اما ستاد تشکیل شده اصلاح طلبان در انتخابات در موازات ستاد اصلی، ستاد منسجم و کارایی بود. به نظر می رسید میرحسین موسوی مناسب ترین فرد برای رهبری جبهه موتلف سنتی و مدرن در مقابل احمدی نژاد باشد. چه که موسوی خود از نیروهای سنتی محسوب می شد و می توانست اعتماد نیروهای سنتی را کسب کند و از طرفی دیگر با توجه به دولت وی در دهه ی 60 که با الگوهای چپ اسلامی اداره می شد حتی طبقات پایین شهری نیز طرفداران بالقوه وی محسوب می شوند و فعالیت اصلاح طلبان چون حزب مشارکت بدنه مدرن جامعه را با میرحسین همراه می کرد.

کارنامه موسوی نیز موارد بسیاری با خود داشت. از یک سو دولت وی تقریبا توانسته بود کشور را در زمان جنگ هشت ساله مدیریت کند. از لحاظ فساد اقتصادی نیز موسوی از معدود مسئولان نظام بود که مورد به خصوصی در پرونده خود نداشت. اما از سوی دیگر وی در دورانی سکان امور را در دست داشت که نرخ دموکراسی و آزادی در پایین ترین سطح خود قرار گرفت و اعدام های زندانیان سیاسی صورت پذیرفت، به خصوص جریانات سال67 که موسوی هیچ وقت حاضر به توضیح در مورد این مسائل نشد. به نظر می رسید با ادامه کارزار انتخابات و نزدیک شدن به زمان آن، پیروزی موسوی حتمی باشد. وی توانسته بود قشر عظیمی از جوانان و طبقات مدرن همچون دانشگاهیان را به همراه طبقات سنتی تر همچون بازاریان به هواداران فعال خود تبدیل کند. اما در تهران و اکثر شهرستان ها این دوگانگی کاملا محسوس بود. گویی یک ستاد مدیریت نیروهای سنتی را برعهده داشت و ستاد دیگر مدیریت نیروهای مدرن. موسوی نیز همان طور؛ گاه از مولفه های مدرن حمایت می کرد و گاه از بدحجابی طرفدارانش گلایه می کرد.

با اعلام نتایج انتخابات جامعه در شوک عظیمی فرو رفت. نتایج برای اکثر افراد باورپذیر نبود. به نظر نمی رسید احمدی نژاد با اختلاف 40-11میلیونی نسبت به موسوی رئیس جمهور انتخابی مردم شود و فردی چون کروبی که در دور قبل 5 میلیون رای آورده بود، تنها 300هزار رای کسب کند. با عدم پذیرش نتایج از سوی موسوی و کروبی، جنب و جوش برای سازمان دهی اعتراضات به خصوص در تهران آغاز شد. مدیریت این حرکت با نیروهای مدرن جامعه بود. تا اینکه در 24خرداد بنابه گفته مخالفین 3میلیون و بنابه اعتراف تلویزیون دولتی ایران"جمعیت انبوه طرفداران آقای موسوی"به خیابان آمدند. این جمعیت انبوه نمود آشکار همان ائتلاف نیروهای سنتی و مدرن متوسط شهری بود. جبهه ای گسترده از اعضای اپوزیسیون تا نیروهای میانه. طبیعتا بنا به ماهیت جبهه ای این حرکت، مشی مشخصا محافظه کارانه و شعارهای حداقلی پارامترهای اصلی آن بودند. این راهپیمایی در سکوت و با خواسته هایی چون تجدید شمارش عادلانه رای برگزار گردید. روزهای آینده نیز برخی میادین شهری و دانشگاه ها دستخوش تلاطم بود. تا این که رهبر نظام در نماز جمعه با اتمام حجت از مخالفین آنان را دعوت به استفاده از ظرفیت های موجود جهت شمارش آرا کرد و با تبلیغات گسترده به تظاهرات کنندگان هشدار داده شد تا به خیابان نیایند. اما روز بعد نماز جمعه معروف، یعنی 30 خرداد تهران باز شاهد تجمعات خیابانی شد. این بار معترضان سنتی تر و محافظه کارتر در خانه هایشان مانده بودند و بیشتر نیروهای رادیکال تر و سمپات های سازمان های اپوزیسیون مدیریت امر را در اختیار داشتند. این روز با تیر خوردن چند تن از معترضین و متعاقبا اقدامات رادیکال تر آنان مصادف گشت. این ائتلاف خیابانی تا چندین ماه بعد یعنی تا عاشورای همان سال به مناسبت های مختلف ادامه یافت اما حاکمیت با برنامه ای حساب شده و با پوشش رسانه ای گسترده ای ادعا کرد که معترضان به حرمت مراسم عاشورا و آیت الله خمینی توهین کرده اند و با رادیکال کردن هر چه بیشتر فضا تقریبا مشارکت فعالانه جریانات سنتی را در حرکات مذکور از میان برداشت و با فضاسازی رسانه ای و سرکوب شدید معترضان توانست اوضاع را کنترل کند.

با حبس خانگی میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی و دستگیری و دادن احکام سنگین به چهره های شناخته شده جنبش که اکنون با نام "جنبش سبز"خوانده می شود، تقریبا بعد از گذشت یک سال از جریانات انتخابات، میدان سیاسی آرام تر شد. برخی معتقدند جبهه محافظه کارانه مذکور در هم ریخته و جنبش شکست خورده است و برخی نیز کماکان این جنبش را آتشی زیر خاکستر می پندارند. اما گذشته از این مسائل فراغ از ماهیت این حرکت، بزرگترین اعتراض توده ای به نظام سی و چند ساله به حساب می آمد. انتقادات زیادی از جنبش سبز شده است که بدون قضاوت به سه نمونه از آنها اشاره می شود. اولین انتقاد عمده به جنبش سبز این است که برخی افراد شناخته شده چون هاشمی رفسنجانی و برخی سیاسیون و حتی نیروهای امنیتی مایل به جریان اصلاح طلب با سواستفاده از اعتراضات توده مردم، ماندن خود را در قدرت گارانتی کرده و با ایفای نقشی دوگانه منافع خود را دنبال کردند. دومین انتقاد متوجه جریاناتی بود که بنابه گفته منتقدان با فضایی انحصارطلبانه و بدون برتافتن تنوعات فکری خواستار مدیریت کلان جنبش سبز بودند. برای مثال شورای هماهنگی که در خارج شکل یافته بود. سومین انتقاد اساسی و کارساز، به ماهیت مرکزگرایانه، مردسالارانه و بورژوازی گرایانه جنبش بود. بدینصورت که در میان سازماندهندگان و رهبران جنبش روح مردسالاری وجود داشته و با نگاهی کل نگر خواستار هضم جنبش مستقل زنان و در واقع هر جنبش مستقل دیگر در خود بودند.

بدون توجه به مسائل طبقات پایین و تهی دست، تنها دلخوش به حمایت های طبقات متوسط و سرمایه دار بودند و نهایتا تحلیل آنان این بود که همچون سابق هر حرکتی در تهران به سرعت به مناطق پیرامونی سرایت خواهد کرد و فعالین آن مکان ها تابع بدون پیش شرط تهران خواهند بود. خصوصا امید آنان به شهرهای بزرگتر و سیاسی تری چون تبریز بود. البته جنبش سبز توانست در شهرهای مرکزی فارس نشین چون اصفهان و شیراز تحولاتی را ایجاد کند و حتی با توجه به نزدیکی به برخی از احزاب کردی، کردستان نیز گاها هماهنگ با آنان عمل کرد، اما آذربایجان در قبال جنبش سبز به سکوت معنادار عمیقی رفت تا یادآور اشتباهات عدیده فعالین مرکزنشین و مرکزگرا باشد. این سکوت نه خواب آذربایجان چه که مدتی بعد از آن جریانات، شهرهای مختلف ترک نشین، صحنه های اعتراضات خیابانی مسائل مختص به آذربایجان همچون خشک شدن دریاچه اورمیه شد. مع الاسف بیشتر فعالین مرکزگرا نه تنها از این هشدار درس نگرفتند بلکه به توهین و تحقیر ساست ورزان آذربایجان محور پرداختند که در عمیق تر شدن این مشکل موثر واقع شد. با آرام شدن نسبی فضای سیاسی کشور اختلافات بالقوه میان اصولگرایان شدت یافت. احمدی نژاد خود را وام دار هیچ حزبی نمی دید و در این مسئله آنقدر فرا رفت که در مواردی خود را به عنوان رئیس جمهور و نماینده مستقیم مردم، در مقابل رهبر نظام قرار داد. اوج این جریان در ماجرای معاون اول مشایی رخ داد که احمدی نژاد تا آخرین توان خود از دستور کتبی عزل وی از جانب ولی فقیه، سرپیچی کرد. یا در ماجرای برکناری وزیر اطلاعات و خانه نشینی مشهور وی و احکام قضایی برای علی اکبر جوانفکر و پرونده فساد مالی رحیمی معاون اول رییس جمهور و طرح سئوال از رییس جمهور که یکبار در مجلس انجام شد و مقدمات دومین بار آن نیز در حال اجرایی شدن است. در مقابل سایر اصولگرایان نیز با تابلو حمایت از ولی فقیه در مقابل یاران احمدی نژاد صف آرایی کردند و بار دیگر احمدی نژاد و یارانش در مقابل جبهه بندی جدیدی قرار گرفتند. بسیاری از یاران دیروز احمدی نژاد دولت وی را در زیر سیطره یک جریان انحرافی و به طور مشخص شخص مشایی می دانند.

با این تفاسیر باید گفت جمهوری اسلامی هنوز هم نتوانسته تا ساختار قدرت سیاسی خود را یکپارچه کند. اگرچه از اول انقلاب تصفیه های سیاسی منجر به حذف نیروهای غیرخودی از دایره قدرت شد اما خیلی زود شکاف چپ و راست از درون مناسبات قدرت سربرآورد. پس از پایان دوران اصلاحات و انتخابات سال 88 که فرصت برای تصفیه نیروهای اصلاح طلب فراهم شد خیلی ها گمان می بردند که اکنون دیگر با اطمینان می شود از ساختار یکدست و یکپارچه قدرت سخن به میان آورد اما اختلافات اخیر در میان اصول گرایان و به خصوص تقابل احمدی نژادی با رهبری- که پس از انتخابات سال 88 به حمایت همه جانبه و تمام عیار از احمدی نژاد پرداخت- ثابت کرد که تمام این مسایل رویایی بیش نیست. با جدی شدن اختلافات در اردوگاه اصول گرایان و شرایط ویژه کشور افزایش فشارهای اقتصادی و ناتوانی دولت در کنترل گرانی، افزایش تحریم های اقتصادی و انزوای بین المللی ایران در کنار شرایط خفقان آور حاکم بر فضای سیاسی ایران به استقبال انتخاباتی می رویم که شاید از دل آن جریانات جدیدی پا به عرصه بگذارند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

منابع:

-یرواند، آبراهامیان (1389)، ایران بین دوانقلاب،ترجمه احمد گل محمدی، محمدابراهیم فتاحی، تهران: نشر نی 
-قوچانی، محمد (1379)، یقه سفیدها (جامعه شناسی نهادهای مدنی در ایران امروز)، -تهران: انتشارات نقش و نگار
-بشیریه، حسین (1381)، دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران: دوره جمهوری اسلامی ایران، تهران: نشر نگاه معاصر
-گروه جامی،(1381)، گذشته چراغ راه آینده است، تهران: انتشارات نیلوفر



 

 

سایت http://yenigamoh.com ارگان رسمی تشکیلات "یئنی گاموح" (جنبش نو بیداری ملی آذربایجان جنوبی) می باشد. نشر مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.

جهت ارتباط سریع با ما، می توانید با آدرس زیر تماس بگیرید. info@yenigamoh.com